کارت پستال ویژه شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها

 

 

 

 

مسعود رجوی:  رابطه جنسی با من از نماز شب هم واجب‌تر است!

مسعود رجوی:

رابطه جنسی با من از نماز شب هم واجب‌تر است!


من می‌توانم مراحلی که در اين مدت در سازمان وجود داشته و به دور از چشم برادران و مردان در جلسات زنان و دختران با مسعود رجوی طی شده مقداری برای شما باز گو کنم تا این پازل که از الف به ي منتهی شد چگونه انجام شد.

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از رجانیوز، ساختار کثیف و غیراخلاقی سازمان منافقين موضوعی است که بار‌ها از سوی افراد مختلف به آن اشاره شده و اسنادی نیز درباره آن ارائه شده است اما در روزهای اخیر، یکی از افرادی که توانسته از چنگ اين فرقه فرار کند و خود را به ایران برساند، جزئیاتی درباره روابط کثیف جنسی سرکرده منافقین با ساکنین اشرف اعلام کرده که می‌تواند نام این گروهک تروریستی را وارد کتاب رکوردهای «گینس» کند؛ چرا که چنین رفتاری در تاریخ گروه‌های تروريستی، کم سابقه و یا حتی بی‌سابقه است. 

«زهراسادات میرباقری» که سابقه عضویت در گروهک منافقین و حضور طولانی مدت در اشرف را داشته است، اخیرا در یک جلسه سخنرانی، اقدام به ارائه لیستی ۱۰۰ نفره از دختران و زنانی کرده است که در پادگان اشرف مورد عمل جراحی جنسی قرار گرفته‌اند و «زنانگی» آن‌ها از بین برده شده تا بتوانند به عنوان برده جنسی مسعود رجوی فعالیت کنند و نگرانی درباره روابط گسترده و نامشروع جنسی وجود نداشته باشد. 
 
خانم میرباقری در بخشی از سخنان خود با اشاره به نام اعضای این لیست، گفته است: «در این مرحله می‌خواهم لیستی از ۹۵ نفر از قربانیان زن این فرقه را به اطلاع افکار عمومی برسانم من یک لیست تهیه کردم از اسامی ۹۵ نفر که البته اسامی بیشتر از این‌ها و بالا‌تر از ۱۰۰ نفر است که انشالله در مراحل بعدی لیست را کامل می‌کنم و به اطلاع افکار عمومی می‌رسانم. این لیست موضوعش چیست؟ موضوعش در واقع عمل جراحی است که سازمان مجاهدین خلق با حیله‌ها و نیرنگهای مختلف روی این قربانیان انجام داده است؛ عمل جراحی خارج کردن رحم و تخمدان‌ها.» 
 
وی ادامه داده است: «در مرحله بعد می‌خواهم موضوع دیگری از استثمار جنسی زنان را برای شما مطرح کنم حتما شما هم مثل من از خبر تجاوز مسعود رجوی به زنان شورای رهبری لایه اول شوکه شدید و براي شما این سوال بزرگ پیش آمده چگونه مسعود رجوی بعد از عبور از بندهای انقلاب و بحثهای ایدئولوژیک داغ به این رسید که به تجاوز جنسی شورای رهبری دست ساز خودش مبادرت کند؟
 
من می‌توانم مراحلی که در اين مدت در سازمان وجود داشته و به دور از چشم برادران و مردان در جلسات زنان و دختران با مسعود رجوی طی شده مقداری برای شما باز گو کنم تا این پازل که از الف به ي منتهی شد چگونه انجام شد.
 
بطور نوبه‌ای بنام بحثهای انقلاب و جلسات مسعود رجوی ما را، زنان را به نزد مسعود رجوی صدا می‌کردند و ما مستمر با جشن‌های مختلف مواجه می‌شدیم در این جلسات خبری از بحثهای ایدئولوژیک نبود و در واقع فقط بحث رابطه زدن با رهبر عقیدتی و برخوردهای ناموسی و یگانه بامسعود رجوی مطرح بود با هدایای مختلفی که از طریق مریم رجوی و خود مسعود رجوی شخصا به ما داده می‌شد شامل حوله حمام، لباسهای زیر زنانه، عطر و ادکلن و چیزهائی از این قبیل توسط زنان شورای رهبری لایه بالا‌تر که به مسعود رجوی نزدیک بودند و قبلا این مراحل را گذرانده بودند و به اصطلاح به یگانگی رسیده بودند.» 
 
این عضو سابق سازمان مجاهدین خلق، از اجبار به برقراری رابطه جنسی و عاشقانه با مسعود رجوی سخن گفته و اضافه کرده است: «ما را تشویق می‌کردند که رابطه‌ای یگانه بزنیم با مسعود رجوی و از کلمات عاشقانه و صحبتهای عاطفی با مسعود رجوی صحبت بکنیم خوب ما همیشه برايمان سخت بود چون بیشتر از هرچیز ما این را یک روابط ایدئولوژیک می‌دانستیم بخاطر فرهنگ سنتی و فرهنگی که بین زنان ایران رواج داشت و بحث شیعه و مسلمان بودن روابطی بود که اقتباس گرفته شده بود از امام حسین یا پیامبر روابط زنان با پیامبر بیشتر ما در این رِنج می‌دیدیم و فکر می‌کنیم که ما چیزی را نمی‌فهمیم که باید بفهمیم و از این زنان شورای رهبری که قبلا این مسیر را گذرانده و بیشتر شناخت دارند و آگاه‌تر از ما هستند بعنوان خواهران بزرگ‌تر ما باید یاد بگیریم و مرحله به مرحله اینطوری مغز شوئی ما گسترش و عمق پیدا می‌کرد.
 
مثلا غیر از آن هدایائی که گفتم گردنبندهای طلا می‌دادند گردنبند‌ها ابتدا گردنبند مریمی بود که به خودم هم هدیه دادند ما در جلساتي که فقط زنان بودند بامسعود رجوی خوب بعضا ما مشاهده می‌کردیم و خود من تعجب می‌کردم بالاخره بحثی که بود بعنوان زنان مسلمان داشتیم این بود که بحث محرم ونامحرم و اینجورچیز‌ها هم در سازمان خیلی مطرح کرده بودند ما در این تحویل گرفتن هدیه می‌دیدیم که حتی دست مسعود رجوی لمس می‌شد یا خود مسعود رجوی از روابطی که داشت از شوخی هائی که استفاده می‌کرد و بحثی که او هم مستمر مطرح می‌کرد: ناموس همچون خودش ما نمی‌فهمیدیم که ناموس همچون خودش یعنی و همینطور تکرار می‌کردیم خوب البته اگر کمی دقت می‌کردیم خوب در خیلی از بحث‌ها گفته شده بود که بحث طلاق شامل مسعود و مریم نمی‌شود پس این بحث ناموس که مطرح می‌کنند ناموس همچون خودش پس ما هم باید همچون مریم این مراحل را طی کنیم.
 
این را هیچوقت نمی‌فهمیدیم و بیشتر به اصطلاح روی ابر‌ها وبحثهای ایدئولوژیک سیر می‌کردیم. مثلا غیر از آنکه گفتم گردنبند مریمی که عکس حضرت مریم بود روی آن طلائی که داده بودند غیر از آن در مرحله بعد به زنان شورای رهبری لایه دوم که من جزو آنها بودم و می گفتند شورای رهبری آزمایشی گردنبندی به ما هدیه داده شد در این جشنها که الان شما مشاهده می کنید عکس مسعود رجوی روی آن حک شده است.» 
 
 
خانم میرباقری در بخش دیگری از سخنان خود به ترفندهای مسئولان پادگان اشرف برای اجبار دختران و زنان به انجام عمل جراحی اشاره کرده و با اشاره به توجیهات سرکرده تروریست‌های منافقین برای ارضای شهوانی خود، گفته است: «این لیست که مشاهده می‌کنید همانطور که گفتم شامل ۹۵ نفر از قربانیان زن این فرقه را شامل می‌شود که با حیله‌های مختلف حیله‌های مختلف مثلا چی بود اینکه شما کم خون هستید، برای عمل سنگ کلیه، برای درمان سردر باید این عمل را انجام بدهید مثلا افسانه طاهریان دوست من بود یعنی با هم هم یگان بودیم او فرمانده یک یگان بود من فرمانده یک یگان و همانطور که می‌شناسید همسر سابق محمد آقا هستند افسانه من دیدم بستری بود بیمارستان خوب کمردرد داشت این‌ها مراحل مختلفی را داشتند برای انتقام گرفتن یا برای بی‌بازگشت کردن این‌ها و برای اینکه برای این‌ها آینده‌ای متصور نباشد یا اینهمه انرژی گذاشتن برای این‌ها و اینکه با دادن مقام و منصب به آنها او را از شوهرسابقش جدا بکنند و به مسعود رجوی نزدیک بکنند.
 
ایشان لایه اول بودند و من متوجه شدم خواهر دیگرم هم که شورای رهبری لایه اول است به من گفت که افسانه را عمل زنان کردند. تو را هم اگر اینکار را بکنی کمرت بهتر می‌شود این در واقع پیغامشان را به من می‌رساند یکی از فرماندهان رده بالا عجیب دنبال من افتاده بود که این عمل را انجام بده. چون همه این‌ها قبل از این آگاه شده بودند که نفراتی که جدا می‌خواهند بشوند از سازمان و مسئله دارند به این شکل این‌ها را هم به رهبری نزدیک‌تر می‌کنند اسم این مرحله را گذاشته بودند رفتن بالای قله! این‌ها زنانی هستند که به قله رهائی رسیده‌اند، اگر این قله رهائی است پس چرا مسعود رجوی خودش در هنگام اجرای روابط جنسی خودش با شورای رهبری لایه اول می‌گوید این روابط جنسی از نماز شب هم واجب‌تر است.
 
از آن طرف به آقایان و خانم‌های داخل تشکیلات می‌گوید فکر رابطه جنسی هم حرام و خیانت است ولی خودش در اتاق خوابش برای وادار کردن زنان می‌گوید که مثل نماز شب است و به زنانی که عمل جراحی می‌کرده‌اند تشویق کرده و می‌گوید که از جنسیت‌‌‌ رها شدید و بالای قله رفتید.» 
 
این اظهارات تکان‌دهنده درباره رفتار جنسی فوق کثیف سران سازمان مجاهدین خلق و برده‌داری رسمی آنان در پادگان اشرف زمانی دردناک‌تر به نظر می‌رسد که کشورهای اروپایی و غربی که همیشه جمهوری اسلامی ایران را به نقض حقوق بشر و حقوق زنان متهم می‌کنند، در برابر این جنایات هولناک علیه زنان و دختران در اشرف کاملا سکوت می‌کنند و حتی به عنوان پاداش این جنایات جنگی، نام این گروهک تروریستی را از لیست سیاه گروه‌های تروریستی خارج می‌کنند.


گفت ‌و گوی خواندنی با راننده حامل ضریح امام حسین (ع) + عکس

گفت ‌و گوی خواندنی با راننده حامل ضریح امام حسین (ع) + عکس

 طبق عادت فکر می ‌کردم که باید تنها دو روز در مسیر می‌ بود اما می‌گوید خیلی بیش از این ها و حدود 20 روز در جاده‌ها است. هم خسته و هم خوشحال است. با اینکه سختی مسیر رمقی برایش نگذاشته بود، به جای استراحت، دائم دور و بر کامیونش بود. مرتب سرکشی می‌ کند. همه جا را ورانداز می‌کند تا مبادا ماشینش مشکلی فنی داشته باشد.

محمدرضا قنبری، راننده ضریح مطهر امام حسین (ع) متولد 1344 در محله خاک فرج قم است. محمدرضا حدود 30 سال است که در جاده‌های سخت و خطرناک رانندگی می‌کند. جاده‌هایی که این روزها دائم شاهد حوادث ناگوار و جبران ناپذیر است. او حدود 18 سال است که در شهرداری قم در بخش موتوری این نهاد مشغول  کار است. در حالی که همگان در انتظار رسیدن ضریح بودند، اما کمتر کسی به راننده زحمت‌ کش کامیون منتقل کننده ضریح توجه می‌کرد. در انتظار بودم. برای اینکه زودتر بتوانم با او گفت ‌و گویی داشته باشم، صبح زود در ابتدای منطقه «زرگان» منتظر ماندم. بالاخره بعد از مدت‌ها انتظار، ضریح رسید. مردم با بیرق‌ها و یزله به استقبال ضریح مطهر امام حسین (ع) رفتند. هر چقدر می‌خواستم نزدیک شوم، خیل جمعیت به سمت ضریح نمی‌ گذاشت به ماشین نزدیک شوم. در این میان ناگهان زنی شتاب زده با «ثوب» (ردای مشکی) و مردی با «دشداشه» و «چفیه» بر سر در حالی که گوسفندی برای قربانی در دست داشتند با هزار تقلا و زور خود را به جلوی کامیون رساندند. کامیون می‌ایستد و گوسفند را قربانی می ‌کنند. در این فرصت بود که خود را به بالای ماشین کشاندم. درست در کنار درب راننده. پسر جوانی بود و گفت راننده عصر در مصلا است و حالا در حال استراحت. در نهایت او را در مصلی دیدم و گفت ‌و گویی با او انجام دادم.

فارس: چطور شد که شما را به عنوان راننده انتخاب کردند؟
کار خدا بود. حکمت بود. یک روز آمدند شهرداری و گفتند یک راننده و کامیون می ‌خواهیم که مرا انتخاب کردند.
فارس: عکس‌العمل شما؟
از خوشحالی نمی‌دانستم چه کنم. باورش سخت بود که چنین اقبالی دارم. اما تعجب نکردم. از میان این همه ماشین‌ های ترو تمیز. شرکت‌های زیادی درخواست داده بودند که خودرو های تمیز همراه با خرج مایحتاج راننده را هم بدهند، اما درخواستشان پذیرفته نشد و در نهایت مرا انتخاب کردند.
فارس: چرا تعجب نکردید؟
اوایل امسال در کربلا بودم. چون شنیده بودم که قرار است در قم برای امام حسین (ع) ضریح بسازند، همانجا از امام خواستم که من راننده ضریحش باشم. از او خواستم و به من عطا کرد. همان روزها به خیلی از دوستانم می ‌گفتم که سال آینده من ضریح را می‌آورم. کسی باورش نمی‌ شد و می خندیدند و می ‌گفتند که این همه ماشین نو، چرا با ماشین فکستنی تو ضریح را بیارن؟
فارس: شهرهای زیادی را گذراندید؟
بله. شهرهای زیادی مثل قم؛ ساوه، تهران، اراک و... را گذراندم و شهر به شهر استقبال بیشتر بود. در هر شهر هم یک شب می‌ ماندیم.
فارس: مشکلی در مسیر پیش نیامد؟ برخی می‌گویند تعدادی زیر چرخ‌ های ماشین رفتند؟
نه خدا را شکر هیچ مشکلی پیش نیامد و تنها یکی از ماموران همراهمان بود که نزدیک اندیمشک پایش زیر تایر رفت. حالا هم حالش خوب است و گویا عمل کرده. مشکل دیگری که پیش آمد این بود که حدود 60 کیلومتر از خرم آباد بیرون آمده بودیم که دینام ماشین از کار افتاد. همانجا کسی پیدا شد و گفت من مکانیک هستم. با سرعت و حدود نیم ساعت بعد برایمان یک دینام و باطری ساز آورد. همانجا سریع وسایل را نصب کردیم و حرکت را ادامه دادیم.
فارس: رانندگان بین شهرها وقتی از کنار ضریح می‌گذشتند چه عکس‌العملی داشتند؟
آنقدر خوشحال و ذوق زده می‌شدند که حد و نهایت ندارد. فریاد می ‌زدند خوشا به سعادت راننده چکار کردی که این مسیر قسمتت شد؟
فارس: زمان برگشت، ماشین بدون بار است. چه حالی پیدا می‌کنی؟
 راننده که به زیارت کردن مردم خیره شده بود، گفت: فکر کنم جز ماتم هیچ حس و حالی نداشته باشم. حالا ذوق و شوق بردن و رساندن خانه به صاحبخانه را دارم. اما وقت برگشت از تنهایی چکار کنم؟ اذیت می‌شوم.
در میان گفت ‌و گویم با راننده بود که زنی فریاد می‌زند آقای راننده، آقای راننده. حاج محمدرضا سرش را از پنجره بیرون کشید. زن گفت: آقای راننده خدا به همرات. تو رو خدا برای بچم دعا کن، مریض دارم. راننده با نگاهی معصومانه گفت: چشم، به روی چشم. از راننده پرسیدم فراموش نمی‌کنید برای این خانم دعا کنید؟ نه اصلا. اتفاقا در مسیر کلی سفارش دادند که دعا کنم. شاید خانم‌ها بیش از 50 نامه به من دادند که به مرقد امام حسین (ع) ببرم. یکی مریض دارد و یکی حاجت. هر کسی به نوبه خودش متوسل می‌شود. بعضی‌ها می‌خواستند پول بدهند، اما پول ازشون نمی‌گرفتم.
فارس: عکس‌العمل خانواده شما چه بود؟ آیا راحت گذاشتند به این سفر بروید؟
من سه پسر و دو عروس دارم. وقتی این خبر را شنیدند همه دوست داشتند همراهم بیایند. در کاروانمان خانم همراهمان نیست. از من قول گرفتند که حتما سال آینده به زیارت کربلا ببرمشان تا از سفرم راضی باشند. من هم به آنها قول یک زیارت در سال آینده را دادم. خانواده من واقعا برایم زحمت زیادی کشیدند و اهل کرم هستند.

فارس: ضریح از شهرهای زیادی گذشت. چه تفاوتی در استقبال مردم دیدید؟
استقبال مردم خوزستان متفاوت بود. آنها مشخص است که عاشق‌ ترند و دوست دارند که ضریح بیشتر پیششان بماند. مثلا در خوزستان مردم با شیوه خاص و بیرق‌های متفاوت به جلوی ماشین می‌آمدند و شروع به سینه ‌زنی به سبک محلی خودشان می ‌کردند. اما در شهرهای دیگر این چنین نبود و همه در کنار ضریح سینه ‌زنی می ‌کردند.
فارس: این اولین سفرتان به اهواز بود؟
خیر. اولین بار در سال 60 بود که برای حضور در جبهه به اهواز آمدم. آن موقع شهر خلوت بود و شکل و شمایش تفاوت داشت.
فارس: سفر به عراق شاید همراه با خطر باشد....
من برای جانم هیچ ارزشی قائل نیستم. انشالله ضریح را صحیح و سالم تحویل امام بدهیم. بعضی از دوستان همراهمان غسل شهادت کرده‌اند و برای هر خطری آماده هستیم.
فارس: حرف آخر؟
از همه مردم می ‌خواهم که برایمان دعا کنند، خجالت زده صاحب ضریح نشویم.
گفت‌وگو: قاسم منصور آل کثیر
منبع : فارس

رابطه طراح مد فرانسوي با دختر شاهزاده سعودي + عکس

رابطه طراح مد فرانسوي با دختر شاهزاده سعودي + عکس

 به تازگي تصويري از شاهزاده معارض سعودي «بسمه» بنت سعود بن عبدالعزيز منتشر شده که در آن يک فرانسوي يهودي الاصل که گفته مي شود مدتي سفير اسرائيل در پاريس بوده است در حال بوسيدن اوست و بسمه مدعي شده که پدر بزرگش است.

رسانه‌ ها تصويري از شاهزاده «بسمه» دختر سعود بن عبدالعزيز که به مخالفت‌ هايش با خاندان سعودي و توصيه‌ هايش به انجام اصلاحات و مفاسد امور در عربستان سعودي معروف است، منتشر کرده‌اند که تعجب بسياري را برانگيخته است.

در اين تصوير «ماکس آزريا» طراح مد فرانسوي يهودي الاصل که گفته مي شود مدتي سفير رژيم صهيونيستي در پاريس بوده است با حسي خاص در حال بوسيدن شاهزاده بسمه است. وقتي از او درباره دليل اين همه شور و شوق و حرص و ولع آزريا در بوسيدن وي سؤال شد، بسمه مدعي شد که اين طراح مد فرانسوي يهودي الاصل، پدر بزرگ مادريش به شمار مي‌آيد!
اين شاهزاده يهودي در اين ارتباط گفته بود: او پدر بزرگ مادري من است! اين در حالي است که همه مي ‌دانند پدر بزرگ مادري شاهزاده بسمه «اسعد مرعي» از اعراب سوري تبار است. البته اين موضوعي نيست که در ميان خاندان شاهزادگان سعودي عجيب و غريب باشد، چون تا کنون شاهزادگان بسياري با دختران و زناني يهودي الاصل ازدواج کرده‌اند.
«الوليد بن طلال» از جمله اين شاهزادگان سعودي است که در سال 1990 ميلادي با يک يهودي آمريکايي به نام «دبورا» ازدواج کرد و در سال 1993 ميلادي از او جدا شد تا در سال 2009 ميلادي دوباره با وي ازدواج کند. الوليد بن طلال از دبورا داراي دو فرزند به نام‌هاي «نجم» و «مونا» است.
همچنين مي ‌توان از شاهزاده «هيا» دختر «سلطام بن ناصر» نام برد که مادرش «کاندک کوهن» فرانسوي يهودي الاصل است و سه ماه پيش در شرايطي مبهم و مرموز در پاريس کشته شد.

منبع: مشرق

محل دفن حضرت زينب (سلام الله عليها)

محل دفن حضرت زينب (سلام الله عليها)

يكى از موضوعات مورد پرسش از سوى مؤمنين و مبلغان محترم، تعيين محل دقيق قبر مطهر حضرت زينب كبرى عليها السلام است. اين سؤال به خاطر انتساب مكان‏هاى مختلفى به آن بانوى بزرگوار در كشورهاى مختلف است. به منظور پاسخگويى به اين سؤال، و به مناسبت‏سالروز وفات حضرت زينب عليها السلام بر آن شديم تا اين موضوع را در محضر استاد ارجمند حضرت حجت‏الاسلام و المسلمين مهدى پيشوايى به بحث و بررسى بگذاريم.

جناب آقاى پيشوايى با تشكر از حضرتعالى به خاطر عنايتى كه نسبت‏به مجله مبلغان داشتيد، لطفا بفرماييد اصولا چند محل به قبر مطهر حضرت زينب كبرى عليها السلام منسوب است؟ و لو اينكه اين مكان‏ها به لحاظ اختلاف نظر معروف شده و يا طرفدار داشته باشند .
از قديم الايام سه مكان به عنوان قبر مطهر اين بانوى بزرگوار مطرح است و هركدام نيز طرفدارانى دارد.
1- قبرى كه در شهرك زينبيه امروز در نزديكى دمشق، پايتخت فعلى كشور سوريه وجود دارد. علماى قديم از اين مكان (شهرك زينبيه) به «غوطه‏» يا «راويه‏» تعبير آورده‏اند. زائران ايرانى كه جهت زيارت به سوريه مى‏روند، اين مكان را زيارت مى‏كنند.
2- محلى كه در شهر قاهره پايتخت مصر به نام «زينبيه‏» مشهور است.
3- شهر مدينه نيز به عنوان محل دفن حضرت زينب عليها السلام معرفى شده است، گرچه در مدينة النبى محلى به اين نام مثل دمشق و قاهره وجود ندارد.
آيا از ميان علما و دانشمندان، هر يك از اين سه احتمال طرفدارانى دارند؟ در صورت مثبت‏بودن پاسخ، چه كسانى طرفدار هر يك از اين سه احتمال هستند؟
براى هر يك از اين احتمالات مى‏توان چند نفر از علماء را نام برد. تعدادى از عالمان مصرى مثل قاضى شبراوى شافعى (1) ، شبلنجى ، شيخ حسن عدوى خمراوى (4) و عده ديگرى از علماى مصرى كه ظاهرا يا از عرفا و يا شافعى و از محبين و علاقمندان اهلبيت‏بوده‏اند معتقدند كه حضرت زينب عليها السلام، در مصر مدفون شده است. مرحوم شيخ جعفر نقدى مؤلف كتاب «زينب الكبرى عليها السلام‏» و نسابه عبيدلى نواده امام سجاد عليه السلام در كتاب «اخبار الزينبات‏» (5) نيز اين احتمال را تقويت كرده‏اند. در محافل علمى مانيز بعضى از بزرگان مثل مرحوم آيت الله العظمى مرعشى نجفى متمايل به مصر است.
مرحوم حاج شيخ عباس قمى به نقل از استاد خودش مرحوم محدث نورى (6) ، محمد حسن خان در «خيرات حسان‏» (7) ، سيد حسن صدر در «نزهة اهل الحرمين‏» (8) و محقق و نويسنده بزرگ، محمد حسنين سابقى در كتاب «مرقد العقيله زينب عليها السلام‏» (9) احتمال شام را تقويت كرده‏اند. محقق اخير با روشى عالمانه احتمال مصر را رد كرده و با قرائن و شواهدى اثبات كرده است كه حضرت زينب كبرى عليها السلام در شام دفن شده است.
از ميان كسانى كه معتقدند اين بانوى گرامى در مدينه مدفون است، مى‏توان مرحوم بيرجندى مؤلف كتاب «كبريت الاحمر» ، عباسقلى خان سپهر مؤلف كتاب «الطراز المذهب‏» (10) ، كه در تكميل «ناسخ التواريخ‏» بوده ويك جلد آن مربوط به حضرت زينب عليها السلام است و مرحوم سيد محسن امين در «اعيان الشيعه‏» (11) را نام برد.
در صورت امكان دلايل هر يك از اين بزرگان را به صورت اختصار بيان كنيد و اگر نقدى بر مطالب آن‏ها داريد ارائه بفرماييد.
براى هر يك از اين سه احتمال دلائلى ذكرشده است كه پس از بيان هر يك، به نقد و بررسى آن‏ها خواهيم پرداخت . الف: احتمال مصر
براى اين احتمال دلايل زير بيان شده است:
دليل اول:
نسابه عبيدلى در كتاب «اخبار الزينبات‏» 6 روايت نقل كرده است كه بر اساس مضمون آن‏ها بايد حضرت زينب عليها السلام درمصر دفن شده باشد. اين روايات را عينا و بدون ترجمه نقل مى‏كنيم:
1- حدثنا زهران بن مالك قال سمعت عبدالله بن عبدالرحمن العتبى يقول حدثنى موسى بن سلمة عن الفضل بن سهل عن على بن موسى قال اخبرنى قاسم بن عبدالرزاق و على بن احمد الباهلى قالا: اخبرنا مصعب بن عبدالله قال كانت زينب بنت على و هى بالمدينة تالب الناس على القيام باخذ ثار الحسين و خلع يزيد، بلغ ذالك اهل المدينة فخطبت فيهم زينب و صارت تولبهم على القيام للاخذ بالثار، فبلغ ذلك عمرو بن سعيد فكتب الى يزيد يعلمه بالخبر فكتب اليه ان فرق بينها و بينهم فامران ينادى عليها بالخروج من المدينة و الاقامة حيث تشاء فقالت: قد علم الله ما صار الينا، قتل خيرنا و انسقنا كما تساق الانعام و حملنا على الاقتاب فو الله لاخرجنا و ان اهريقت دماؤنا.
فقالت لها زينب بنت عقيل با ابنة عماه قد صدقنا الله وعده و اورثنا الارض نتبوء منها حيث نشاء فطيبى نفسا و قرى عينا و سيجزى الله الظالمين، اتريدين بعد هذا هوانا، ارحلى الى بلد امن، ثم اجتمع عليها نساء بنى هاشم و تلطفن معها فى الكلام و واسينها.
2- و بالاسناد المذكور مرفوعا الى عبيدالله بن ابى رافع قال سمعت محمدا اباالقاسم بن على يقول:
لما قدمت زينب بنت على من الشام الى المدينة مع النساء و الصبيان ثارت فتنه بينها و بين عمروبن سعيد الاشدق والى المدينه من قبل يزيد، فكتب الى يزيد يشير عليه بنقلها من المدينة، فكتب له بذلك فجهزها هى و من اراد السفر معها من نساء بنى هاشم الى مصر فقدمتها لايام بقيت من رجب .
3- حدثنى ابى عن ابيه عن جدى عن محمد ابن عبدالله عن جعفر بن محمد الصادق عن ابيه عن الحسن بن الحسن قال:
لما خرجت عمتى زينب من المدينه خرج معها من نساء بنى هاشم فاطمة ابنة عمى الحسين و اختها سكينة .
4- و حدثنى ابى قال: روينا بالاسناد المرفوع الى على بن محمد بن عبدالله قال:
لما دخلت مصرفى سنة 145 سمعت عسامة المعافرى يقول: حدثنى عبدالملك بن سعيد الانصارى قال حدثنى وهب بن سعيد الاوسى عن عبدالله بن عبدالرحمن الانصارى قال: رايت زينب بنت على عليهما السلام بمصر بعد قدومها بايام فوالله ما رايت مثلها و وجهها كانه شقة قمر.
5- و بالسند المرفوع الى رقية بنت عقبة بن نافع الفهرى قالت كنت فيمن استقبل زينب بنت على عليهما السلام لما قدمت مصر بعد المصيبة، فتقدم اليها مسلمة بن مخلد و عبدالله بن الحارث و ابوعميرة المزنى فعزاها مسلمة و بكى فبكت و بكى الحاضرون و قالت هذا ماوعد الرحمن و صدق المرسلون ثم احتملها الى داره بالحمراء، فاقامت‏به احد عشر شهرا و خمسة عشر يوما و توفيت و شهدت جنازتها و صلى عليها مسلمة بن مخلد فى جمع بالجامع و رجعوا بها فدفنوها بالحمراء بمخدعها من الدار بوصيتها.
6- حدثنى اسماعيل بن محمدالبصرى - عابد مصر و نزيلها - قال حدثنى حمزة المكفوف قال اخبرنى الشريف ابوعبدالله القرشى قال سمعت هند بنت ابى رافع بن عبيدالله بن رقية بنت عقبة بن نافع الفهرى تقول:
توفيت زينب بنت على عليهما السلام عشية يوم الاحد لخمسة عشر يوما مضت من رجب سنة 62 من الهجرة و شهدت جنازتها و دفنت‏بمخدعها بدار مسلمة المستجدة بالحمراء القصوى حيث‏بساتين عبدالله بن عبدالرحمن بن عوف الزهرى. (12)
نقد و بررسى
اين روايات از نظر سند و محتوا قابل اعتماد نيست. محمد حسنين سابقى نويسنده كتاب مرقد العقيله زينب عليها السلام اشكالاتى را براين احاديث وارد كرده است كه به اختصار بيان مى‏گردد:
بررسى روايات از نظر سند
1- اكثر راويانى كه عبيدلى اين روايات را از آنان نقل كرده است، مجهول هستند و پس از بررسى و تتبع فراوان در كتب رجال وتراجم و نسب هيچ اثرى از آنان به دست نياورديم. اينان عبارتند از:
زهران بن مالك - عبدالله بن عبدالرحمن العتبى - على بن احمد الباهلى - قاسم بن عبدالرزاق - محمد بن عبدالله - على بن محمد بن عبدالله - عسامة المعافرى - عبدالملك بن سعيد الانصارى - وهب بن سعيد الاوسى - اسماعيل بن محمد البصرى - حمزة المكفوف .
با آنكه سيوطى شرح حال تابعان و محدثان و راويان و مورخان قديم و جديد مصر را نوشته است، اما شرح حال هيچكدام از اين چند نفر كه ياد كرديم در كتاب وى نيامده است. و چون وضع اينان بر ما مجهول است، طبعا روايتشان نيز فاقد اعتبار خواهد بود. از اين گذشته سند روايت دوم به مصعب بن عبدالله بن مصعب بن ثابت زبيرى (متوفى 233) مى‏رسد كه از يك خانواده مخالف و دشمن سرسخت اهل بيت‏بوده و دشمنى اين خانواده با على عليه السلام و خاندان او در ميان مورخان و دانشمندان ما مشهور و امر مسلمى است، بنابر اين روايت چنين شخصى نمى‏تواند قابل اعتماد و استناد باشد.
بررسى مفاد روايات
مفاد اين روايات نيز خالى از تناقض و اشكال تاريخى نيست. مثلا روايت مصعب حاكى از اين است كه عبدالله بن زبير در مكه قيام كرد و مردم را به خونخواهى حسين عليه السلام دعوت نمود. در حالى كه دعوت وى به خونخواهى حسين عليه السلام در هيچ يك از تواريخ نقل نشده است، بلكه آنچه مسلم است اين است كه عبدالله بن زبير مردم را به خلافت‏خود دعوت كرد.
از طرف ديگر، پس از حادثه كربلا يزيد در مدينه چندان نفوذ و قدرتى نداشت كه بتواند حضرت زينب عليها السلام را مجبور به هجرت از اين شهر بكند، بلكه بر عكس پس از فاجعه كربلا و رسوا شدن حكومت‏يزيد، وى از آزار و اذيت‏خاندان امام حسين عليه السلام پرهيز مى‏كرد تا اسباب بدنامى بيشترى فراهم نشود .چنانكه در جريان شورش مردم مدينه على بن الحسين عليهما السلام و خاندان علوى از تعرض مصون ماندند.
علاوه بر اين‏ها چند تناقض ديگر نيز در اين روايات به چشم مى‏خورد كه نشان مى‏دهد احتمالا جعل و تحريف در اين روايات وجود دارد از آن جمله:
1. روايت اول حاكى است كه حضرت زينب قسم ياد كرد مدينه را ترك نكند ولى روايات ديگر مى‏گويد: او از مدينه هجرت كرد و به مصر رفت; يعنى سوگند خود را نقض كرد. آيا اين معنى از حضرت زينب باور كردنى است؟
2. روايت دوم حاكى است كه حضرت زينب عليها السلام چند روز به آخر ذيحجه مانده وارد مصر شد و روايت پنجم مى‏گويد: حضرت زينب عليها السلام پس از يازده ماه و پانزده روز اقامت در مصر درگذشت. بر اين اساس وفات آن بانوى بزرگ بايد در ذيقعده سال بعد رخ داده باشد در حالى كه روايت‏ششم حاكى است كه او در رجب سال 62 وفات يافته است و با هم سازگار نيستند.
3. چنانكه ملاحظه مى‏شود روايت‏سوم از امام صادق عليه السلام نقل شده است و آن حضرت از پدرش امام باقر عليه السلام و او از حسن بن الحسن نقل كرده است. در حالى كه مى‏دانيم حضرت باقر عليه السلام در كربلا حضور داشته است و قطعا موقع خروج حضرت زينب از مدينه شاهد قضيه بوده است. بنابراين معنى ندارد كه حسن بن حسن اين موضوع را بشنود ولى حضرت باقر و پدرش على بن الحسين عليهما السلام بزرگ خاندان هاشمى در آن زمان از قضيه بى‏خبر باشند و امام باقر عليه السلام آن را از حسن بن الحسين عليهما السلام روايت كند. از اين گذشته اين روايت فقط حاكى از خروج حضرت زينب از مدينه است اما از رفتن او به مصر سخنى به ميان نياورده است، بنابراين ارتباطى به موضوع ندارد.
4. راوى روايت چهارم يعنى عبدالرحمن انصارى مى‏گويد: «زينب را چند روز پس از ورود به مصر ديدم، صورت او مثل پاره ماه بود. » اين معنى هرگز با حياء و حجاب حضرت زينب سازگار نيست و ما مى‏دانيم كه حضرت زينب حتى در دوران اسارت وسختى، نمونه اعلاى حياء و پوشش و عفت‏بوده است .بنابراين چگونه ممكن است او با چنين وضعى در برابر بيگانگان حاضر شود؟
5. طبق روايت پنجم، وقتى كه حضرت زينب عليها السلام وارد مصر شد مسلمة بن مخلد به استقبال او رفت و به او تسليت گفت وگريه كردو حضرت زينب را به خانه‏اش برد و پس از وفات حضرت زينب عليها السلام در تشييع جنازه او حاضرشد و بر او نماز خواند واو را در همان خانه به خاك سپرد. در حالى كه به گواهى تاريخ، مسلمة بن مخلد انصارى يكى از بزرگترين هواداران بنى اميه و از آغاز جوانى از دشمنان سرسخت اميرمؤمنان عليه السلام بود و با آن حضرت بيعت نكرد و به شام فرار كرد و با معاويه به جنگ با على عليه السلام رفت. معاوية بن ابى سفيان، مسلمه و دوستش معاوية بن خديج را كه در مصر بودند دعوت كرد كه در خونخواهى عثمان شركت كنند. آن دو دعوت وى را اجابت كردند و به او نامه نوشتند كه سپاه خود را هر چه زودتربه به مصر بفرست، ما تو را يارى مى‏كنيم. آنگاه معاويه عمروعاص را با شش هزار نفر به آنجا فرستاد. مسلمه پس از مرگ معاوية بن ابى سفيان براى پسر او يزيد از مردم مصر بيعت گرفت. معاوية بن خديج دوست و همكار مسلمه همان كسى است كه محمد بن ابى‏بكر نماينده على عليه السلام در مصر را به قتل رساند و سپس جنازه او را در شكم الاغى قرارداد و آن را آتش زد. با اين تفاصيل چگونه باور كردنى است كه چنين شخصى از حضرت زينب عليها السلام استقبال و پذيرايى كند؟ و چگونه قابل قبول است كه حضرت زينب عليه السلام به خانه چنين شخصى برود؟ و چگونه ممكن است كه در مدت اقامت‏حضرت زينب در مصر، هيچ كس از بنى‏هاشم و علويان به ديدار او نرود و كسى در بيمارى از او عيادت نكند و كار به جايى بكشد كه پس از مرگش نيز عنصر پليدى مثل مسلمه بر جنازه او نماز بخواند؟
در پايان اين قسمت اين نكته را نيز يادآورى مى‏كنيم كه روايت پنجم از «رقية‏» دختر «عقبة بن نافع‏» نقل شده است و مى‏دانيم كه پدر وى از كاسه ليسان معاويه و يزيد بود و يزيد او را به حكمرانى آفريقا منصوب كرد. وضع خود رقيه نيز برما مجهول است ، بنابراين روايتى كه تنها او نقل كرده قابل اعتماد نمى‏باشد. (13)
دليل دوم:
، شيخ حسن عدوى خمراوى (16) و شعرانى به يكى از عرفاى قديم مصر به نام «على خواص‏» برمى گردد و همه از او به «سيدى على خواص‏» ياد مى‏كنند. نقل مى‏كنند كه سيد على خواص گفته است كه «حضرت زينب عليها السلام در اين مكان (قناطر السباع مصر) دفن شده است و من به زيارت او مى‏روم.» علماء مصر بسيار بر اين نكته تكيه مى‏كنند كه ما به آنجا رفته و متوسل شده‏ايم و حاجتمان برآورده شده است. پس اينجا واقعا قبر حضرت زينب عليها السلام است.
نقد و بررسى:
از اينكه انسان در جايى به يكى از بزرگان متوسل شود و حاجتش برآورده شود اثبات نمى‏شود كه قبر آن بزرگوار نيز در آنجاست، مثلا رسول خدا صلى الله عليه و آله در مدينه مدفون است و ما در ايران به او متوسل مى‏شويم و حاجتمان برآورده مى‏شود در حالى كه يقينا قبر رسول خدا در ايران نيست.
اشكالات ديگر
1- صاحب كتاب مرقد العقيله زينب عليها السلام مى‏گويد:
براساس نوشته كتاب‏هاى تاريخى مصر، خلفاى فاطمى روزهاى عيد و متبرك به زيارتگاه‏ها مى‏رفتند، ولى يك نفر از اين مورخان ننوشته‏اند كه در فلان روز به زيارت قبرحضرت زينب عليها السلام رفته‏اند، در حالى كه فاطمى بودند و اگر قبر حضرت زينب عليهما السلام آنجا بود حتما مى‏رفتند. (17)
2- موضوع دفن حضرت زينب عليها السلام دختر على در مصر تنها از دو نفر از مورخين نقل شده است: 1- ابن عساكر 2- ابن طولون، در حالى كه ابن عساكر در تاريخ خودش در جلد مربوط به شرح حال زنان، زندگى نامه حضرت زينب عليها السلام را نوشته است ولى در مورد تاريخ و محل در گذشت اين بانوى بزرگوار كوچكترين مطلبى ندارد.
مطلب منسوب به ابن طولون نيز در بى‏پايگى كمتر از مطالب منقول از ابن عساكر نيست. زيرا قاضى نورالدين عدوى شامى متوفى 1035 هجرى در كتاب «زيارات‏» نقل مى‏كند كه ابن طولون در كتاب «سيرة السيدة زينب‏» نوشته است كه مدفن عقيله زينب در قريه راويه در غوطه دمشق است.
زينب مدفون در مصر كيست؟
اكنون اين پرسش پيش مى‏آيد كه اگر حضرت زينب عليها السلام دختر على عليه السلام در مصر دفن نشده است پس قبرى كه در محله «قناطر السباع‏» قاهره است متعلق به كيست؟ در پاسخ به اين پرسش بايد يادآورى كنيم كه از بررسى و تتبع در تاريخ روشن مى‏گردد كه زينبى كه در مصر (قاهره) دفن شده است، زينب بنت‏يحيى المتوج بن الحسن الانور بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب است. ولى از آنجا كه ذهن انسان با شنيدن نام مشترك بين چند نفر، متوجه مشهورترين آن‏ها مى‏گردد، بسيارى از مردم تصور كرده‏اند كه اين همان زينب مشهور يعنى زينب دختر على بن ابى‏طالب عليهما السلام است (18) ، در حالى كه اين تصور كاملا بى‏اساس است. البته نسبت دادن افراد به جد بزرگ آنان معمول است، چنانكه امامان ما را پسر پيغمبر مى‏خوانند. بنابراين اگر زينب بنت‏يحيى را زينب بنت على عليهما السلام بخوانند، هيچ اشكالى نخواهد داشت.
ب: احتمال مدينه
علامه فقيد سيد محسن امين معتقد است كه حضرت زينب عليها السلام در مدينه دفن شده است و براى اين مطلب دليل مى‏آورد كه:
بازگشت‏حضرت زينب عليها السلام پس از فاجعه كربلا به مدينه، قطعى و مسلم است اما خروج مجدد او از اين شهر ثابت نشده است، بنابراين بايد گفت: در مدينه وفات يافته و در همانجا دفن شده است، گرچه تاريخ وفات و محل دفنش دقيقا روشن نباشد.
اين دليل در واقع نوعى استصحاب است كه مرحوم امين به آن استناد كرده است .
نقد و بررسى
البته مقام علمى و تحقيقات و مطالعات ارزنده تاريخى علامه امين بر اهل فضل و مطالعه پوشيده نيست اما برخى از صاحب نظران، نظريه معظم له را نمى‏پذيرند و معتقدند كه:
گرچه دفن حضرت زينب عليها السلام در مدينه (بقيع) يك امر ممكن و كاملا طبيعى است زيرا قبر برادرش امام حسن عليه السلام و بسيارى از بزرگان بنى هاشم در اين قبرستان قراردارد كه خصوصيات و تفصيل آن‏ها در كتب مربوط بيان شده است، اما بايد توجه داشت كه اگر او در اين قبرستان دفن شده بود، طبعا قبرش با توجه به شخصيت و عظمت مقامش مشخص مى‏شد. در حالى كه در هيچ يك از كتب مربوط به تاريخ مدينه و مزارات اين شهر نامى از محل قبر او به ميان نيامده است، با اين كه نام زنانى همچون «ام البنين‏» كه در بقيع دفن شده‏اند در كتاب‏هايى مانند وفاء الوفاء منعكس شده است.
مسعودى در شرح حال امام حسن مجتبى عليه السلام مى‏نويسد: «حسن بن على در كنار قبر مادرش فاطمه عليها السلام به خاك سپرده شدو در اين قبرستان تا اين‏زمان سنگى است كه روى آن چنين نوشته شده است:
«الحمدلله مبيد الامم ومحيى الرمم هذا فاطمة بنت رسول‏الله صلى الله عليه و آله سيدة نساء العالمين و الحسن بن على بن ابى‏طالب و على بن الحسين بن على و محمد بن على و جعفر بن محمد رضوان الله عليهم اجمعين.» (19)
و اين نشان مى‏دهد كه قبر آن بزرگواران در قرن چهارم يعنى تا زمان مسعودى مشخص بوده است، و اگر قبر حضرت زينب عليها السلام در اين قبرستان قرار داشت، نام او هم حداقل تا زمان مسعودى روى قبر نوشته مى‏شد. چنانكه قبر همسرش عبدالله بن جعفر در همان قبرستان مشخص است، بنابراين چگونه ممكن است قبر حضرت زينب در بقيع باشد، اما هيچ نشانى از آن نباشد، و در هيچ تاريخى ياد نشده باشد؟
از طرف ديگر موضوعات تاريخى جاى اعمال استصحاب نيست كه بگوييم: بازگشت‏حضرت زينب عليها السلام به مدينه قطعى است، اما خروج او از اين شهر ثابت نشده است، پس در همان شهر و همانجا به خاك سپرده شده است. (20)
ج: احتمال شام
طرفداران اين نظريه مى‏گويند: در مدينه قحطى و دست تنگى شديدى به وجود آمد. عبدالله جعفر تصميم گرفت‏با همسر خود ; حضرت زينب عليها السلام به شام كه مقدارى زمين زراعتى داشت‏سفركند. پس از مسافرت به شام حضرت زينب عليها السلام در همانجا درگذشت. (21)
نقد و بررسى
1- اينكه گفته شده است كه عبدالله بن جعفر در حومه دمشق مزرعه و قريه داشته و همراه همسرش جهت‏سركشى يا بهره بردارى از آن‏ها رفته بوده و در اين سفر حضرت زينب عليها السلام درگذشته است مطلب بى‏اساسى است. در هيچ يك از كتب تاريخى از چنين مزرعه‏اى اسمى به ميان نيامده و اصولا چون عبدالله فرد بخشنده‏اى بوده هرگز مال و ثروت در دست او دوام نمى‏آورده است، بنابراين چگونه ممكن است داراى چنين مزرعه و قريه‏اى بوده باشد؟
2- اگر فرضا عبدالله بن جعفر چنين مزرعه‏اى داشته، ممكن بود شخصا براى رسيدگى به وضع آن به شام برود و ديگر نيازى به بردن همسر و ديگر اعضاى خانواده خود كه مستلزم هزينه زيادى بود، نداشت.
3- مدينه از شهرهاى مهمى است كه مثل بسيارى از شهرهاى مهم دنيا براى آن تاريخ‏هاى متعددى نوشته‏اند. بعضى از اين كتاب‏ها به حوادث مهمى كه در مدينه اتفاق افتاده مثل زلزله، آتش گرفتن حرم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله، وزيدن باد سرخ و . .. پرداخته‏اند. اگر چنان قحطى و گرسنگى در آن سال در مدينه اتفاق افتاده بود، قطعا در اين كتاب‏هاى تاريخى درباره آن بحث مى‏شد، در حالى كه چنين چيزى مطرح نشده است.
نتيجه بحث
پس از بررسى سه احتمال در مورد محل دفن حضرت زينب كبرى عليها السلام مى‏توان چنين نتيجه گرفت كه:
احتمال مصر اشكالات فراوان دارد، احتمال مدينه بدون دليل است، و احتمال شام به نظر استوارتر مى‏آيد گرچه دو اشكال باقى مى‏ماند:
يكى اينكه به چه دليل عبدالله جعفر حضرت زينب عليها السلام را به شام برده است‏با اينكه حضرت زينب عليها السلام دل خوشى از شام نداشت، و اشكال ديگر اينكه بسيارى از مورخين نوشته‏اند: آنكه در شام دفن است «ام كلثوم‏» فرزند على عليه السلام است. (22)
اشكال دوم را بدين صورت مى‏توان حل كرد كه منظور از «ام كلثوم‏» همان زينب كبرى عليها السلام است چنانكه در «سفرنامه ابن و «بلاغات النساء» ابن طيفور (24) به آن اشاره شده است، ولى مشكل اينجاست كه كسانى مثل ابن جبير از اين ام كلثوم به «زينب صغرى‏» و نه «زينب كبرى‏» تعبير آورده‏اند و در سنگ نوشته‏اى كه از خاك مقبره در شام استخراج شده است، چنين نگاشته شده است كه: «هذا قبر زينب الصغرى المكناة بام كلثوم ابنت على بن ابوطالب امها فاطمة البتول سيدة نساء العالمين ابنت‏سيد المرسلين محمد خاتم النبيين صلى الله عليه و سلم.» (25)
گرچه نتوان به يقين مشخص كرد كه قبر حضرت زينب عليها السلام در كجا واقع است ولى مى‏توان گفت: زيارتگاه‏ها و اماكنى كه به اين دودمان منسوبند همه از مصاديق آيه شريفه «فى بيوت اذن الله ان ترفع و يذكر فيها اسمه‏» (26) مى‏باشند. اين خانه‏ها و زيارتگاه‏ها ولو منسوب به آن‏ها باشد - جاى ذكر و توجه به خدا و انسان‏سازى و پيوند با شهيدان و اهل بيت است. محل دفن اهل بيت هر كجا كه باشد ياد و خاطره‏شان زنده است و در سينه‏هاى مردم عاشق جاى دارند. چه زيبا سروده‏اند كه:
بعد از وفات تربت مادر زمين مجوى *** در سينه‏هاى مردم عارف مزار ماست
آرى مزار زينب عليها السلام در واقع دل‏هاى مردم عارف است و در هر نقطه‏اى كه مدفون باشد تمام زيارتگاه‏هاى منسوب به او مورد احترام است و محل استجابت دعا.
از آنجا كه اين گفت و گو به مناسبت وفات حضرت زينب عليها السلام ترتيب داده شده است و در اين زمان منتشر مى‏شود، لطفا بفرماييد بزرگترين مصيبتى كه حضرت زينب عليها السلام ديد كدام مصيبت‏بود؟
مصائب حضرت زينب عليها السلام خيلى زياد بود و هر كدام از ديگرى مهم‏تر، ولى آنچه الان در نظر دارم و در مقاتل معتبر هم هست اين چند مورد است:
1- كسى كه در قتلگاه بوده نقل مى‏كند كه حضرت زينب عليها السلام در قتلگاه گريه‏اى كرد كه دوست و دشمن را گرياند. معلوم مى‏شود كه مصيبت‏بر او بسيار سخت‏بوده كه چنين گريه كرده است.
2- در خطبه حضرت زينب عليها السلام در كاخ يزيد جمله‏اى است كه مى‏توان از آن شدت مصيبت را درك كرد. در آنجا به يزيد مى‏فرمايد:
تو اصلا چه كسى هستى كه من با تو حرف بزنم. تو قابل اين حرف‏ها نيستى. اما چه كنم كه دلم به درد آمد .
به نظر مى‏رسد كه در آنجا هم بر اين بانوى بزرگوار بسيار گران و سخت‏بوده كه اين حرف را زده است و الا اصلا يزيد را قابل سخن گفتن نمى‏دانست و با او حرف نمى‏زد.
________________________________
1) الاتحاف بحب الاشرف، الشيخ عبدالله بن محمد الشبراوى، ص 93 .
2) نورالابصار، شبلنجى ، ص 183 .
3) الطبقات الكبرى المسماة بلواقح الانوار، شعرانى، ج 1 ص 27 .
4) مشارق الانوار فى فوز اهل الاعتبار، الشيخ حسن العدوى الخمراوى، قاهره، 1285 ه . ق.، ص 156.
5) اخبار الزينبات، نسابه عبيدلى، ص 125- 122.
6) هدية الزائرين و بهجة الناظرين، حاج شيخ عباس قمى، ص 353.
7) خيرات حسان، محمد حسن خان، سنه 1304ه.، ج 2، ص 29.
8) نزهة اهل الحرمين، السيد حسن الصدر، ط مطبعة سرفراز الملية فى لكنهو الهند، 1354ه. ص 39.
9) هدية الزائرين و بهجة الناظرين، حاج شيخ عباس قمى، ص 353.
10) الطراز المذهب، ص 485.
11) اعيان الشيعه، سيد محسن امين، چاپ بيروت، 10 جلدى، ج 7، صص 137- 141.
12) اخبار الزينبات، نسابه عبيدلى، صص 115- 122.
13) تخليص از كتاب «مرقد العقلية زينب‏» ص 83- 101.
14) الاتحاف بحب الاشراف، شبراوى، ص 93.
15) نورالابصار، شبلنجى ، ص 183.
16) مشارق الانوار فى فوز اهل الاعتبار، الشيخ حسن العدوى الخمراوى، ص 156.
17) مرقد العقليه زينب عليها السلام، شيخ محمد حسنين سابقى، ص 45.
18) اعيان الشيعه، ج 7، ص 142.
19) التنبيه و الاشراف، ص 260، چاپ مصر.
20) مرقد العقيله زينب، محمد حسنين السابقى، ص 103
21) خيرات حسان، محمد حسن خان، ص 29، هدية الزائرين و بهجة الناظرين، حاج شيخ عباس قمى، ص 353; نزهة اهل الحرمين، سيد حسن صدر، ص 39.
22) رحلة ابن جبير، داربيروت، ص 253، معجم البلدان ياقوت حموى، ج 3، ص 20; سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمدعلى موحد، ج 1، ص 99.
23) سفرنامه ابن بطوطه، ج 1. ص 99.
24) بلاغات النساء، ابن طيفور، ص 23. در اين كتاب وقتى مى‏خواهد ماجراى سخنرانى حضرت زينب را نقل كندمى نويسد: «ورايت ام كلثوم عليها السلام و لم ار خفرة والله انطق منها كانما تنطق و تفرغ على لسان اميرالمؤمنين عليه السلام‏» كه اين عبارت مربوط به حضرت زينب است.
25) سفرنامه حج، ميرزا على‏خان امين الدوله صدراعظم، مقدمه كتاب، ص 3.
26) نور/ 36.

هم‌سفر با قدم خسته عشق، مقصدم شهر دمشق ...

هم‌سفر با قدم خسته عشق، مقصدم شهر دمشق ...

پنجه‌ای چنگ زده روی دلم    ***    بازهم قصد سفر کرده دلم
سفری در گذر سلسله‌ها    ***    سفری هم‌سفر آبله‌ها
هم‌سفر با قدم خستة عشق    ***   می‌روم، مقصد من شهر دمشق
باز هم سفر ...
بازهم رهاشدن از همه تعلقات مادی و پرواز بر محمل بال ملائک. *** بازهم باربستن و دل به خدا سپردن و بر چرخ تقدیر سوارشدن!
اما این‌بار سفر به کجا؟! به چه سرزمینی؟ تا آن‌جا که به یاد دارم، مسافر هر سفری که تا به حال بودم سعی کردم در هر قالبی که می‌شود دست‌نوشته‌ها، خاطرات و حال و هوای آن سفر را به روی کاغذ بیاورم.
کربلا و عتبات ... مدینه و خانة خدا ... همه و همه سرگذشت‌های شیرین و به یادماندنی داشت که می‌توان برای هرکدام فصل تاز‌ه‌ای را گشود و به آن پرداخت. اما این‌بار مقصد، نام آشنایی بود که سال‌ها در اوج دل‌تنگی‌ها با دلم بازی می‌کرد!
این‌بار کبوتر دلم مقصدی را پیش رو داشت که همیشه سراغش را می‌گرفت. هربار که روضه عقیله بنی‌هاشم به زبانم جاری می‌شد در اوج نوحه‌های اربعین، در شور و هیجان ناله‌های «امان از دل زینب» و در شام غریبان تلخ و جان‌گداز هر عاشورایی، دل بهانه سرزمینی را می‌گرفت که هنوز فریاد حماسی زینب را در گوش خود حس می‌کند. دلم به یاد خرابه‌نشینی می‌گرفت که فریاد «وا ابتا»یش هماره آهنگی حزین و نغمه‌ای جان‌گداز را ساز می‌کند. می‌رفتم که این آرزوها را تحقق بخشم و چند روزی خرابه‌نشین‌ غم‌های عمه‌های امام عصر عج‌ا... تعالی‌فرجه باشم.
در پیچ و خم اتوبان قم ـ تهران به‌سرعت پیش می‌رفتم و می‌خواستم به قراری که با دوستان همراه این سفر در فرودگاه مهرآباد گذاشته بودم برسم.
فرودگاه مهرآباد، پنج‌شنبه 19 خرداد، ترمینال شماره 2 سالن پروازهای خارجی، ساعت چهار بعدازظهر، قرار بود همه دوستان در سالن فرودگاه جمع شده، هماهنگی‌های لازم انجام و سفر آغاز شود.
جمع عجیب و قابل ملاحظه‌ای داشتیم! هر لحظه که جمع ما می‌رفت تا کامل شود به خاطره‌انگیزی این سفر، بیش‌تر امیدوار می‌شدیم! مجموعه دوستان که قرار بود با هم مسافر شهر دمشق و زائر حرم شیرزن کربلا شویم جمعی شناخته‌شده با ویژگی‌های منحصر به فرد بودند. اولین ویژ‌گی این سفر این بود که رئیس مجموعه و راهنمای اصلی این سفر، کسی نبود مگر حنجرة آشنای سال‌های خون و خاکستر، صدای حماسی شب‌های حمله و خطر، کسی که نوای «ای‌لشکر صاحب زمان» او تا عمق جان‌ها نفوذ کرده و هنوز هم دلی را به یاد امام و یاران کربلایی‌اش می‌اندازد. حاج‌صادق آهنگران، مردی از جنس اخلاص، تقوا و تواضع؛ یک تندیس اخلاق به تمام معنا، همان صادق آهنگران سال‌های 59 و 60.
وقتی مرا دید چنان مرا در آغوش خود فشرد که احساس می‌کردم یار دیرین و هم‌سنگر قدیمی خود را دیده است؛ از یک‌سو به خود می‌بالیدم و از سویی در مقابل این‌همه خلوص و یک‌رنگی‌اش احساس می‌کردم باید زانوی ادب برزمین تواضع بزنم.
ویژگی‌ دیگر این سفر، حضور تنی چند از فیلم‌سازان شهیر، متعهد و مذهبی سینما بود. از جمله: ابراهیم حاتمی‌کیا، مجید مجیدی، احمدرضا درویش، مجتبی راعی، رضا میرکریمی و ... و یک ویژگی‌ دیگر، این‌که به غیر حاج صادق، همه بار اولشان بود که مشرف به زیارت این سرزمین خاطره‌انگیز می‌شدند.
با کمی تأخیر که عادت همة پروازهای ایرانی شده، تهران را به مقصد دمشق ترک کردیم. حدود دو ساعت را ـ زمانی که تا مقصد فاصله داشتیم ـ باید به نحوی سپری می‌کردم؛ بهترین راه مطالعه کتاب بود. آن‌هم «آفتاب در حجاب» کتابی که شاید بتوان آن را جزو بهترین کتبی خواند که با قلمی روان و با بیانی هنرمندانه و دقتی قابل ملاحظه، غم‌های عقیلة بنی‌هاشم را به تصویر کشیده‌اند ـ آفتاب در حجاب، اثر سیدمهدی شجاعی
«نفسی عمیق می‌کشی و می‌نشینی؟ پشت دشمن را به خاک مالیده‌ای، کار را به انجام رسانده‌ای و حرفی برای گفتن باقی نگذاشته‌ای. آن‌چه باقی گذاشته‌ای ‌فقط حیرت است. یزید، اطرافیان یزید، بزرگان مجلس، زنان پشت پرده، سربازان و مأموران و محافظان و حتی اهالی کاروان همه مبهوت این سؤال‌اند که آیا تو همان زنیب داغ‌دیده‌ای؟ تو همان زینب اسارت‌چشیده‌ای؟! تو همان زینب مصیبت‌کشیده‌ای. این لحن، لحن مظلومیت و محکومیت و اسارت نیست لحن سیطره و اقتدار است تو به کجا متصلی زینب؟ تو از کجا مدد می‌گیری؟ تو اهل کدام جلالستانی؟...»
... با صدای مهمان‌دار، ارتباطم با کتاب و دنیایی که برایم لحظه به لحظه بیش‌تر ترسیم می‌شد به‌یک‌باره قطع شد؛ وقتی به خود آمدم، دیدم کمربندها را بسته، در حال فرود در فرودگاه شهر دمشق بودیم.
به‌راستی چه‌قدر زود آرزویی که احساس می‌کردم دست‌نیافتنی شده، به تحقق نزدیک می‌شد. لحظه‌ها برایم خیلی دیر می‌گذشت. دوست داشتم زودتر پیاده شوم در اولین فرصت به زیارت بروم! ولی ساعت مناسبی برای زیارت نبود. هوا تاریک شده بود و گرمای دمشق با گرمای خردادماه تهران تفاوت زیادی نداشت. بعد از تشریفات فرودگاه، خروجی و ویزا و مهرخوردن گذرنامه سوار ماشین شده پس از طی‌کردن خیابان‌های شهر دمشق مقابل هتل محل اقامتمان ایستادیم؛ فندق البتراء، واقع در مرکزی‌ترین نقطة شهر. بعد از بررسی نقشه و سؤال‌هایی که از راهنما پرسیدیم، متوجه شدم دمشق دارای دو منطقه مهم جغرافیایی است: مرکز شهر و محل ادارات، بازارها، مرکز معاملات رسمی هم در منطقه‌ای است به نام «شام» که منتهی‌الیه بازار «حمید» و مسجد اموی، مقبره کوچک و حرم با صفای دختر سه ساله حضرت سیدالشهدا، خانم رقیه است. منطقه دیگر که بیرون شام به شمار می‌آید و فاصلة حدود یک‌ساعته تا مرکز دارد منطقه‌ای است به نام «زینبیه» که حرم مطهر حضرت زینب‌سلام‌الله‌علیها در مرکز آن قرار دارد.
ساعت 11 شب بود و در‌های حرم بسته. باید تا نماز صبح، صبر می‌کردیم تا برای اولین زیارت قدم‌های منتظرمان را آماده آن سازیم. هتل محل اقامتمان به حرم حضرت رقیه خیلی نزدیک بود؛ شاید فاصله‌ای به اندازه پنج دقیقه پیاده‌روی. مگر کسی خوابش می‌برد؟! همه خود را به نحوی در اتاق‌ها مشغول کرده بودند. حاج صادق، زیارت عاشورا را زمزمه می‌کرد و بچه‌های فیلم‌ساز هم دور هم نشسته با هم صبحت می‌کردند. در بالکن حیاط نشسته بودم و دنبال روزنه‌ای می‌گشتم تا گلدسته‌های حرم آن سه‌‌ساله‌ای را ببینیم که از عطر و بوی حضورش آن خرابه، اکنون تبدیل به یک بارگاه باشکوه شده بود، او تفاوتی با بهشت نداشت.
انتظارها به‌سرآمد قدم زنان در نیمه‌شبی به یادماندنی در اولین ساعت صبح جمعه بیستم خرداد با دم و نوحه‌ای که همه باهم زمزمه می‌کردیم، ‌رفتیم تا پشت در حرم این سه‌ساله بنشینیم و اولین نفراتی باشیم که در آدینه، چشم به خورشید آن ضریح کوچک، روشن می‌داریم.

خطبه حضرت زينب (سلام الله علیها)

خطبه حضرت زينب (سلام الله علیها)

سپاس خدایى را که سزد که پروردگار جهانیان است و درود خدا بر پیامبر و خاندان او بادا خداى تعالى راست گفت که فرمود : عاقبت آنان که کار زشت کردند، این بود که آیات خدا را تکذیب نموده و آن را به سخره گرفتند.
اى یزید، اکنون که به گمان خویش بر ما سخت گرفته اى و راه اقطار زمین و آفاق آسمان و راه چاره را به روى ما بسته اى و ما را همانند اسیران به گردش در آوردى ، مى پندارى که خدا تو را عزیز و ما را خوار و ذلیل ساخته است ؟ و این پیروزى به خاطر آبروى تو در نزد خداست ؟ پس از روى کبر مى خرامى و با نظر عجب و تکبر مى نگرى و به خود مى بالى خرم و شادان که دنیا به تو روى آورده و کارهاى تو را آراسته و حکومت ما را به تو اختصاص داده است.
اندکى آهسته تر ! آیا کلام خداى تعالى را فراموش کرده اى که فرمود : گمان نکنند آنان که به راه کفر رفتند مهلتى که به آنان دهیم به حال آنان بهتر خواهد بود ، بلکه مهلت براى امتحان مى دهیم تا بر سرکشى بیفزایند و آنان را عذابى است خوار و ذلیل کننده ؟
اى پسر آزد شده جد بزرگ ما ! آیا از عدل است که تو زنان و کنیزان خود را در پرده بنشانى و پردگیان رسول خدا صلى الله علیه و آله را اسیر کرده و از شهرى به شهر دیگر ببرى ؟ پرده آبروى آنها را بدرى و صورت آنان را بگشایى که مردم چشم بدانها دوزند و نزدیک و دور و فرومایه و شریف ، چهره آنها را بنگرند ، از مردان آنان کسى به همراهشان نیست ، نه یاور و نه نگهدارنده و نه مددکارى.
چگونه مى توان امید بست به دلسوزى و غمگسارى کسى که مادرش جگر پاکان را جویده و گوشتش از خون شهیدان روییده ؟ واین رفتار از آن کس که پیوسته چشم دشمنى به ما دوخته است بعید نباشد و این گناه بزرگ را چیزى نشمارى و خود را بر این کردار ناپسند و زشت بزهکار نپندارى و به اجداد کافر خویش مباهات وتمناى حضورشان را کنى تا کشتار بى رحمانه تو را ببینند و شاد شوند و از تو تشکر کنند ! و با چوب بر لب و دندان ابى عبدالله سید جوانان بهشت مى زنى ! و چرا چنین نکنى و نگویى که این جراحت را ناسور کردى و ریشه اش را ریشه کن ساختى و سوختى و خون فرزندان پیامبر صلى الله علیه و آله را که از آل عبدالمطلب و ستارگان روى زمین بودند ریختى و اکنون گذشتگان خویش را مى خوانى.
شکیبایى باید کرد که دیرى نگذرد که تو هم به آنان ملحق شوى و آرزو کنى که اى کاش دستت خشک شده بود و زبانت لال و آن سخت را بر زبان نمى آوردى و آن کار زشت را انجام نمى دادى !
بار الها! حق ما را بستان و انتقام ما را از اینان بگیر و بر این ستمکاران که خون ما ریخته اند چشم و عذاب خود را فرو فرست.
به خدا سوگند اى یزید ! که پوست خود را شکافتى و گوشت بدن خود را پاره پاره کردى و رسول خدا را ملاقات خواهى کرد با آن بار سنگینى که بر دوش دارى ، خون دودمان آن حضرت را ریختى و پرده حرمت او را دریدى و فرزندان او را به اسیرى بردى ، در جایى که خداوند پریشانى آنان را به جمعیت مبدل کرده و داد آنها را بستاند.
و مپندار آنان که در راه خدا کشته شده اند مرده اند بلکه زنده و نزد خدا روزى مى خورند همین بس که خداوند حاکم و محمد صلى الله علیه و آله خصم اوست و جبرئیل پشتیبان اوست و همان کس که راه را براى تو هموار ساخت و تو را بر مسلمین مسلط کرد بزودى خواهد یافت که پاداش ستمکاران چه بد پاداشى است و خواهد دانست که کدام یک از شما بدتر و سپاه کدام یک ناتوانتر است.
اگر مصائب روزگار با من چنین کرد که با تو سخن گویم ، اما من ارزش تو را ناچیز و سرزنش تو را بزرگ مى دانم و تو را بسیار نکوهش مى کنم ، چه کنم ؟ دیده ها گریان و دلها سوزان است.
بسى جاى شگفتى است که حزب خدا به دست حزب شیطان کشته شوند و خون ما از پنجه هاى شما بچکد ، پاره هاى گوشت بدن ما از دهان شما بیرون بیفتد و آن بدن هاى پاک و مطهر را گرگ هاى وحشى بیابان دریابند و گذرگاه دام و ددان قرار گیرند!
آنچه امروز غنیمت مى دانى فردا براى تو غرامت است و آنچه را از پیش ‍ فرستاده اى ، خواهى یافت ، خدا بر بندگان ستم روا ندارد، به او شکوه مى کنم و بر او اعتماد مى جویم ، پس هر نیرنگى که دارى بکن و هر تلاشى که مى توانى بنما و هر کوششى که دارى به کار گیر.
به خدا سوگند یاد ما را از دل ها و وحى ما را محو نتوانى کرد و به جلال ما هرگز نخواهى رسید و لکه ننگ این ستم را از دامن خود نتوانى شست ، راى و نظر تو بى اعتبار و ناپیدار و زمان دولت تو اندک و جمعیت تو به پریشانى خواهد کشید.
در آن روز که هاتفى فریاد زند : الا لعنه الله على القوم الظالمین و الحمدالله رب العالمین سپاس خداى را که اول ما را به سعادت و آمرزش و آخر ما را به شهادت و رحمت رقم زد و از خدا مى خواهم که آنان را اجز جزیل عنایت کند و بر پاداش آنان بیفزایید، خود او بر ما نیکو خلیفه اى است و او مهربان ترین مهربانان است و فقط بر او توکل مى کنیم.
آنگاه یزید رو به شامیان کرد و گفت : نظر شما درباره این اسیران چیست ؟ ایشان را از دم شمشیر بگذرانیم ؟
یکى از ملازمان او گفت : ایشان را بکش.
نعمان بن بشیر گفت : ببین اگر رسول خدا صلى الله علیه و آله بود با آنان چه مى کرد ، همان کن.
اى مردم کوفه ! اى جماعت نیرنگ و افسون و بى بهرگان از غیرت و حمیت اشک چشمتان خشک مباد و ناله هایتان آرام نگیرد، مثل شما مثل آن زنى است که تار و پود تافته خود را در هم ریزد و رشته هاى آن را از هم بگسلد، شما سوگندهایتان را دست آویز فساد و نابودى خود قرار دادید.
شما چه دارید جز لاف و غرور و دشمنى و دروغ ؟
و بسان کنیزان خدمتکار، چاپلوسى و سخن چینى کردن ؟
و یا همانند سبزه اى که از فضولات حیوانى تغذیه مى کند و بر آن مى روید و یا چون نقره اى که روى گورها را بدان زینت و آرایش کنند، داراى ظاهرى فریبنده و زیبا ، ولى درونى زشت و ناپسند براى (آخرت) خود ، چه بد توشه اى اندوخته و از پیش فرستاده اید تا خداى را به خشم آورید و عذاب جاودانه او را به نام خود رقم زنید آیا شما (شمایى که سوگندهایتان را ندیده گرفتید، و پیمان هایتان را گسستید) براى برادرم - حسین - گریه مى کنید ؟
بگریید که شایسته گریستنید ، بسیار بگریید و اندک بخندید که ننگ (این کشتار بیرحمانه) گریبانگیر شماست و لکه این ننگ (ابدى) بر دامان شما خواهد ماند ، آن چنان لکه ننگى که هرگز از (دامان) خود نتوانید شست
و چگونه مى خواهید این لکه ننگ را بشویید در حالى که جگر گوشه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سید جوانان بهشت را (به افسون و نیرنگ) کشتید ؟
همان کسى که در جنگ ، سنگر و پناهگاه شما بود و در صلح مایه آرامش و التیام شما، و نه به مثابه زخمى که با دهان خون آلوده به روى شما بخندد.
در سختی ها و دشواری ها، امیدتان به او بود و در ناسازگاری ها و ستیزه ها ، به او روى مى آوردید.
آگاه باشید که توشه راهى که از پیش براى سفر (آخرت) خود فرستادید ، بد توشه اى بود، و بار سنگین گناهى که تا روز قیامت بر دو شهایتان سنگینى خواهد کرد، گناهى بس بزرگ و ناپسند است.
نابودى شما را ، آنهم چه نابودى !و سرنگونى باد (پرچم) شما را، آنهم چه سرنگونى
تلاش (بى ثمرتان) جز نا امیدى ثمر نداد، دستان شما (براى همیشه) بریده شد و کالایتان (حتى در این بازار دنیا) زیان کرد ، خشم الهى را به جان خود خریدید و مذلت و سرافکندگى شما حتمى شد.
آیا شما مى دانید که چه جگرى از رسول خدا شکافتید، و چه پیمانى گسستید و چه سان پردگیان حرم را از پرده بیرون کشیدید و چه حرمتى از آنان دریدید و چه خون هایى را ریختید؟
کارى بس شگفت کردید ، آن چنان شگفت که نزدیک است از هراس (این حادثه) آسمان ها را از هم بپاشد و زمین ها از هم بشکافد و کوه ها از هم فرو ریزد (چه مصیبتى) ، مصیبتى بس دشوار و جانفرسا و طاقت سوز و شوم و در هم پیچیده پریشانى که از آن راه گریزى نیست ، و در بزرگى و عظمت همانند درهم فشردگى زمین و آسمان.
آیا در شگفت مى شوید اگر (در این مصیبت جانخراش) چشم آسمان ، خون ببارد ؟
هیچ کیفرى از کیفر آخرت براى شما خوار کننده تر نیست و آنان (سردمداران حکومت اموى) دیگر از هیچ سویى یارى نخواهند شد، این مهلت شما را مغرور نسازد که خداوند بزرگ از شتابزدگى در کارها، پاک و منزه است و از پایمال شدن خون (بیگناهى ، چرا) بهراسد (که او انتقام گیرنده است) و در کمین ما و شماست.
آنگاه زینب کبرى علیه السلام ، این ابیات را خواند : ماذا تقولون اذ قال النبى لکم
ماذا صنعتم و انتم آخر الامم
باهل بیتى و اولادى و تکرمتى
منهم اسارى و منهم ضرجوا بدم
ما کان ذاک جزائى اذ نصحت لکم
ان تخلفونى بسوء فى ذوى رحمى
انى لاخشى علیکم ان یحل بکم
مثل العذاب الذى اودى على ارم
چه خواهید گفت هنگامى که رسول خدا از شما بپرسد: این چه کارى بود که کردید در حالى که شما امت آخرین بودید (و بر امتهاى پیشین شرف داشتید) به پردگیان حریم من و فرزندان من و عزیزان من (نگاه کنید) که گروهى (در جنگ شما) اسیرند و گروهى دیگر آغشته به خون خودند، پاداش من نیکخواه شما بودم ، این نبود که در حق افراد خانواده من جفا کنید، بیم آن دارم که عذابى بر شما فرود آید همانند عذابى که قوم ارم را به هلاکت و نابودى کشید.
-------------------------------------------
منبع : کتاب چهره درخشان حسین بن علی

خطبه حضرت زينب (سلام الله عليها) در کوفه

خطبه حضرت زينب (سلام الله عليها) در کوفه

زينب ! کيست ؟ تو چه مي داني زينب کيست ؟ او بانوي بني هاشم است که در صفات ستوده شده برترين است و کسي جز فاطمه (س) بر او برتري ندارد تا جايي که اگر بگوييم صديقه کبري است حق گفته ايم. در پوشيدگي و حجاب چنان بود که کسي از مردان در زمان پدر و برادرنش او را نديده بود ، جز در واقعه کربلا. او در صبر و قوت ايمان و تقوي منحصر به فرد بود و در فصاحت و بلاغت گويا از زبان امير المومنين (ع) صحبت مي کرد .( شيخ صدوق ،‏تنقيح المقال ، ج 3 ؟، ص 79 ) وي در مقامي بود که توانايي حفظ اسرار امامت را داشت بطوريکه حسين (ع) هنگام شدت بيماري حضرت زين العابدين (ع) مطالبي را به وي فرمود و آن بانو داراي منزلت نيابت امامت گرديد .
خطبه حضرت زينب (س) در کوفه
سخنان زينب (س) پس از شهادت سالار شهيدان و خطبه هاي آن حضرت در بازار کوفه و دربارگاه ابن زيد و دربار يزيد در شام چنان قوي و تکان دهنده بود که همگان را به حيرت واداشت و مسلمانان را از خواب غفلت بيدار کرد.
رسولي محلاتي به نقل از احتجاج طبرسي مي نويسد: هنگامي که حضرت علي بن الحسين را به همراه زنان از کربلا به کوفه آوردند ، زنان کوفي با ديدن آنان به شدت مي گريستند و گريبان چاک مي کرند و مردان نيز با آنان گريه مي کردند. زين العابدين (ع) که در آن زمان بيمار بود به صداي بلند فرمود : اينان برما مي گريند پس چه کسي جز اينها ما را کشت؟ در اين وقت زينب (س) با اشاره اي مردم را ساکت کرد . با همان اشاره نفس ها در سينه حبس شد و زنگ شتران از صدا افتاد ، آنگاه زينب (س) چنين گفت: سپاس و ستايش خاص خداست و درود بر پدرم محمد و خاندان پاک و برگزيده اش . و سپاس اي مردمان کوفه ! اي مردمان دغل پيشه و فريبکار و بي حميت و حيله گر ! اشکانتان خشک نشود و ناله هايتان پايان نپذير! براستي حکايت شما حکايت زني است که رشته هاي خود را محکم بافته بود و پس باز مي کرد، شما سوگند تان را دستاويز فساد قرار داديد! شما چه داريد جز لاف زدن و دشمني و دروغ ! و همچون کنيزان چاپلوس و دشمنان سخن چين ! يا هماند سبزه وگياهي که برفراز سرگين رويد و يا همچون نقره اي که روي قبر را بدان اندود کرده باشند که ظاهري زيبا وفريبنده و باطني بد بو گنديده دارد . براستي که بد توشه اي براي خود فرستاديد که خشم خدا برشماست و در عذاب جاويدان هستيد ! آري بگريد که به خدا سوگند شايسته گريستن هستنيد، بسيار هم بگرييد واندک بخنديد که ننگ آن گريبان گير شما شد و بال آن شما را در برگرفت و هرگز لکه اين اين ننگ را از امان خود نتوانيد شست ! و چگونه پاک خواهيد کرد لکه ننگ کشتن فرزندان خاتم پيامبران و معدن رسالت و آقاي جوانان بهشت را ! همان که در جنگ سنگر شماست و در پناه حزب و دسته شماست و در هنگام صلح سبب آرامش دلتان و مرهم زخمتان و در جنگ ها مرجع شما و بيانگر دليل هاي روشن و چراغ هدايت شما بود !
براستي چقدر بد است آنچه براي خود پيش فرستاديد و چقدر بد است بار گناهي را که براي روز جزا بر دوش خود نهاديد !
نابودي و سر نگوني بر شما باد ! کوشش تان به نوميدي انجاميد و دستهايتان بريده شد و سوداگري شما زيان داد و به خشم خدا باز گشتيد و خواري بيچارگي را براي خود مسلم و قطعي کرديد! واي بر شما ! هيچ ميدانيد چه جگري از رسول خدا پاره کرديد ؟ وچه پيمان محکمي را بستيد ؟ و چه پردگياني را از او از پرده بيرون افکنديد؟ وچه حرمتي را از او هتک کرديد؟ وچه خوني را از او ريختيد؟ کار بسيار و بزرگي انجام داديد که نزديک است آسمانها از هول اين کار از شکافد و زمين متلاشي شود و کوهها از هم بپاشد!
مصيبتي بس دشوار و بزرگ بد وکج و پيچيده و شوم که راه چاره در آن بسته و در عظمت به اندازه آسمان خون ببارد و براستي که عذاب آخرت خوار کننده تر خواهد بود و ياري نخواهيد داشت ! و اين مهلت تاخير در کيفر الهي شما را خيره نکند که خداي عزوجل در انتقام عجله نمي کند و ترسي از فوت و از دست رفتن انتقام ندارد حتما پروردگار در کمينگاه شماست .
آنگاه شروع به خواندن اشعاري در رساي حادثه کربلا نمود.
راوي مي گويد به خدا سوگند آن روز مردم رت ديدم در حالي که سرگشته و حيران مشغول گريه وزاري بودند وانگشت پشيماني و اندوه بر دندان گرفته و مي گزيدند، پير مردي در کنارم ايستاده بود او را ديدم که به شدت مي گريست و مي گفت : پدر و مادرم فدايتان شود ! که مهنسالان شما ، بهنرين کهنسالان و و جوانانتان بهترين جوانان ، زنانتان بهنرين زنان و نسل شما بهترين نسلهاست که نه خوار مي شوديد ونه شکست مي پذيرد.
( منبع : زنان عاشورايي ، زهرا يزدان پناه قره تپه ، نشر هلال، تهران ، 1382 )

ورود اهلبيت اطهار عليه السلام به كوفه و ذكر خبر مسلم حصاص

ورود اهلبيت اطهار عليه السلام به كوفه و ذكر خبر مسلم حصاص

چون ابن زياد (ملعون) را خبر رسيد كه اهلبيت (ع) به كوفه نزديك شده‌اند، امر كرد سرهاي شهدا را كه ابن سعد (لعين) از پيش فرستاده بود باز برند و پيش روي اهلبيت سر نيزه‌ها نصب كنند و از جلو حمل دهند و به اتفاق اهلبيت به شهر درآورند و در كوچه و بازار بگردانند تا قهر و غلبه و سلطنت يزيد (پليد) بر مردم معلوم گردد و بر هول و هيبت مردم افزوده شود، و مردم كوفه چون از ورود اهل بيت عليهم السلام آگهي يافتنتد از كوفه بيرون شتافتند.

در شهر كوفه ناله كنان نوحه‌گر شدند   ***   در پيش روي اهل حرم جلوه‌گر شدند
جمع از پي نظاره به هر رهگذر شدند   ***   بر عترت پيمبر پيمبر خود پرده در شدند
هر دم نمك فشان به جفاي دگر شدند  ***  چون بيكسان آل نبي دربدر شدند
سرهاي سروان همه بر نيزه و سنان   ***   از ناله‌هاي پردگيان ساكنان عرش
بي‌شرم امتي كه نترسيد از خدا   ***   دست از جفا نداشته بر زخم اهلبيت

از مسلم گچكاز روايت كرده‌اند كه گفت عبيدالله بن زياد مرا به تعمير دارالاماره گماشته بود هنگامي كه دست در كار بودم ناگاه صيحه و هياهوئي عظيم از طرف محلات كوفه شنيدم، پس به آن خادمي كه نزد من بود گفتم كه اين فتنه و آشوب در كوفه چيست؟ گفت همين ساعت سر مردي خارجي كه بر يزيد خروج كرده بود مي‌آورند و اين انقلاب و آشوب به جهت نظاره آنست. پرسيدم كه اين خارجي كه بوده، گفت حسين بن علي (ع) چون اين شنيدم صبر كردم تا آن خادم از نزد من بيرون رفت آن وقت لطمه سختي بر صورت خود زدم كه بيم آن داشتم دو چشمم نابينا شود، آن وقت دست و صورت را كه آلوده بگچ بود شستم و از پشت قصرالاماره بيرون شدم تا به كناسه رسيدم پس در آن هنگام كه ايستاده بودم و مردم نيز ايستاده منتظر آمدن اسيران و سرهاي بريده بودند كه ناگاه ديدم قريب به چهل محمل و هودج پيدا شد كه بر چهل شتر حمل داده بودند و در ميان آنها زنان وحرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام و اولاد فاطمه بودند، و ناگاه ديدم كه علي بن الحسين عليه السلام را بر شتر برهنه سوار است و از زحمت زنجير خون از رگهاي گردنش جاري است و از روي اندوه و حزن شعري چند قرائت مي‌كند كه حاصل مضمون اشعار چنين است:
اي امت بدكار خدا خير ندهد شما را كه رعايت جد ما در حق ما نكرديد و در روز قيامت كه ما و شما نزد او حاضر شويم چه جواب خواهيد گفت؟ ما را بر شتران برهنه سوار كرده‌ايد و مانند اسير مي‌بريد گويا كه ما هرگز به كار دين شما نيامده‌ايم و ما ناسزا مي‌گوئيد و دست بر هم مي‌زنيد و به كشتن ما شادي مي‌كنيد، واي بر شما مگر نمي‌دانيد كه رسول خدا و سيد انبياء صلي الله عليه و آله جد من است.
اين واقعه كربلا اندوهي بر دل ما گذاشتي كه هرگز تسكين نمي‌يابد.
مسلم گفت كه مردم كوفه را ديدم كه بر اطفال اهلبيت رقت و ترحم مي‌كردند و نان و خرما و گردو براي ايشان مي‌آوردند آن اطفال گرسنه مي‌گرفتند ام كلثوم آن نان پاره‌ها و گردو خرما را از دست و دهان كودكان مير بود و مي‌افكند، پس بانگ بر اهل كوفه زد و فرمود: يا اَهْلَ الْكُوفَهِ اِنَّ الصَّدَقَهَ عَلَيْنا حَرامٌ.
دست از بذل اين اشياء بازگيريد كه صدقه بر ما اهلبيت روا نيست.
زنان كوفيان از مشاهده اين احوال زار زار مي‌گريستند ام كلثوم سر از محمل بيرون كرد، فرمود اي اهل كوفه مردان شما ما را مي‌كشند و زنان شما بر ما مي‌گريند. خدا در روز قيامت مابين ما و شما حكم فرمايد.
هنوز اين سخن در دهان داشت كه صداي ضجه و غوغا برخاست و سرهاي شهداء را بر نيزه كرده بودند آوردند، و از پيش روي سرها سر حسين عليه السلام را حمل مي‌دادند و آن سري بود تابنده و درخشنده، شبيه‌ترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله و محاسن شريفش مانند شبه مشگي بود و بن موها سفيد بود زيرا كه خضاب از عارض آن حضرت جدا شده بود و طلعتش چون ماه مي‌درخشيد و باد محاسن شريفش را از راست به چپ جنبش مي‌داد، زينب را چون نگاه بسر مبارك افتاد جبين خود را بر چوب مقدم محمل زد چنانچه خون از زير مقنعه‌اش فرو ريخت و از روي سوز دل با سر خطاب كرد و اشعاري فرمود كه صدر آن اين بيت است:

غالَهُ خَسْفُهُ فَاَبْدي غروباً (الخ)    ***    يا هِلالاً لَمَّا اِسْتَتَمَّ كَمالاً

مؤلف گويد: كه ذكر محامل و هودج در غير خبر مسلم حصاص نيست،‌و اين خبر را گرچه علامه مجلسي نقل فرموده لكن مأخذ نقل آن منتخب طريحي و كتاب نورالعين است كه حال هر دو كتاب بر اهل فن حديث مخفي نيست، و نسبت شكستن سر به جناب زينب سلام الله عليها و اشعار معروفه نيز بعيد است از آن مخده كه عقيله هاشميين و عالمه غيرمعلمه و رضيعة‌ ثدي نبوت و صاحب مقام رضا و تسليم است.
و آنچه از مقاتل معتبره معلوم مي شود حمل ايشان بر شتران بود كه جهاز ايشان پلاس و روپوش نداشته بلكه در ورود ايشان به كوفه موافق روايت حذام بن ستير كه شيخان نقل كرده‌اند به حالتي بود كه محصور ميان لشكريان بوده‌اند چون خوف فتنه و شورش مردم كوفه بوده چه در كوفه شيعه بسيار بوده و زنهائي كه خارج شهر آمده بودند گريبان چاك زده و موها پريشان كرده بودند و گريه و زاري مي نمودند و روايت حذام بعد از اين بيايد.
و بالجمله فرزندان احمد مختار و جگرگوشه حيدر را چون اسراي كفار با سرهاي شهداء وارد كوفه كردند، زنهاي كوفيان بر بالاي بامها رفته بودند كه ايشان را نظاره كنند. همين كه ايشان را عبور مي‌دادند زني از بالاي بام آواز برداشت:
مِنْ اَيّ الاساري اَنْتُنّ شما اسيران از اسيران كدام مملكت و كدام قبيله‌ايد؟ گفتند ما اسيران آل مُحَمَّديم، آن زن چون اين بشنيد از بام به زير آمد و هر چه چادر و مقنعه داشت جمع كرد و بر ايشان بخش نمود، ايشان گرفتند و خود را به آنها پوشانيدند.
مؤلف گويد: كه شيخ عالم جليل القدر مرحوم حاج ملا احمد نراقي عطرالله مرقده در كتاب سيف الاُمّه از كتاب ارمياي پيغمبر نقل كرده كه در اخبار از سيدالشهداء عليه السلام در فصل چهارم آن فرمود آنچه خلاصه‌اش اينست كه چه شد و چه حادثه‌اي روي داد كه رنگ بهترين طلاها تار شد، و سنگهاي بناي عرش الهي پراكنده شدند و فرزندان بيت المعمور كه به اولين طلا زينت داده شده بودند و از جميع مخلوقات نجيب‌تر بودند چون سفال كوزه‌گران پنداشته شدند در وقتي كه حيوانات پستانهاي خود را برهنه كرده بچه‌هاي خود را شير مي‌دادند. عزيزان من در ميان امت بيرحم دل سخت چوب خشك شده در بيانان گرفتار مانده‌اند، و از تشنگي زبان طفل شيرخواره به كامش چسبيده، در چاشتگاهي كه همه كودكان نان مي‌طلبيدند چون بزرگان آن كودكان را كشته بودند كسي نبود كه نان به ايشان دهد.
آناني كه در سفره عزت تنعم مي‌كردند در سر راهها هلاك شدند. پس واي بر غريبي ايشان، برطرف شدند عزيزان من به نحوي كه برطرف شدن ايشان از برطرف شدن قوم سدوم عظيم‌تر شد، زيرا كه آنها هر چند برطرف شدن اما كسي دست به ايشان نگذاشت، اما اينها با وجود آنكه از راه پاكي و عصمت مقدس بودند و از برف سفيدتر و از شير بي‌غش‌تر و از ياقوت درخشانتر. رويهاي ايشان از شدت مصيبتهاي دوران متغير گشته بود كه در كوچه‌ها شناخته نشدند زيرا كه پوست ايشان به استخوانها چسبيده بود.
فقير گويد: كه از اين فقره از كتاب آسماني كه ظاهراً اشاره به همين واقعه در كوفه باشد معلوم شد سر سوال آن زن مِن اَيّ الاُساري اَنْتُنّ والله العالم.
شيخ مفيد و شيخ طوسي از حذلم بن ستير روايت كرده‌اند كه گفت من در ماه محرم سال شصت و يكم وارد كوفه گشتم و آن هنگامي بود كه حضرت علي بن الحسين عليهماالسلام را با زنان اهلبيت به كوفه وارد مي‌كردند و لشكر ابن زياد برايشان احاطه كرده بودند و مردم كوفه از منازل خود به جهت تماشا بيرون آمده بودند چون اهلبيت را بر آن شتران بي‌روپوش و برهنه وارد كردند، زنان كوفه به حال ايشان رقت كرده گريه و ندبه آغاز نمودند. در آن حال علي بن الحسين عليه السلام را ديدم كه از كثرت علت و مرض رنجور و ضعيف گشته و غل جامعه بر گردنش نهاده‌اند و دستهايش را به گردن مغلول كرده‌اند و آن حضرت به صداي ضعيفي مي‌فرمود كه اين زنها بر ما گريه مي‌كنند پس ما را كه كشته است. و در آن وقت حضرت زينب سلام الله عليها آغاز خطبه كرد و به خدا قسم كه من زني با حيا و شرم افصح و انطق از جناب زينب دختر علي عليه السلام نديدم كه گويا از زبان پدر سخن مي‌گويد و كلمات اميرالمومنين عليه السلام از زبان او فرو مي‌ريزد، در ميان آن ازدحام و اجتماع كه از هر سو صدائي بلند بود به جانب مردم اشارتي كرد كه خاموش باشيد، در زمان نفسها به سينه برگشت و صداي جرسها ساكت شد آنگاه شروع در خطبه كرد و بعد از سپاس يزدان پاك و درود بر خواجه لولاك فرمود:
اي اهل كوفه اي اهل خديعه و خذلان آيا بر ما مي‌گرئيد و ناله سر مي‌دهيد هرگز بازنايستد اشگ چشم شما، و ساكن نگردد ناله شما، جز اين نيست كه مثل شما مثل آن زني است كه رشته خود را محكم مي‌تابد و باز مي‌گشود چه شما نيز رشته ايمان را ببستيد و بازگسستيد و به كفر برگشتيد، نيست در ميان شما خصلتي و شيمتي جز لاف زدن و خودپسندي كردن و دشمن داري و دروغ گفتن و به سبك كنيزان تملق كردن و مانند اعدا غمازي كردن، مثل شما مثل گياه و علفي است كه در مزبله روئيده باشد يا گچي است كه آلايش قبري به آن كرده باشد پس بد توشه‌اي بود كه نفسهاي شما از براي شما در آخرت ذخيره نهاد و خشم خدا را بر شما لازم كرد و شما را جاودانه در دوزخ جاي داد از پس آنكه ما را كشتيد بر ما مي‌گرييد. سوگند به خدا كه شما بگريستن سزاواريد، پس بسيار بگرئيد و كم بخنديد چه آنكه ساحت خود را به عيب و عار ابدي آلايش داديد كه لوث آن به هيچ آبي هرگز شسته نگردد و چگونه توانيد شست و با چه تلافي خواهيد كدر كشتن جگرگوشه خاتم پيغمبران و سيد جوانان اهل بهشت و پناه نيكوان شما و مفرغ بليات شما و علامت مناهج شما و روشن كننده محجه شما و زعيم و متكلم حجج شما كه در هر حادثه به او پناه مي‌برديد و دين و شريعت را از او مي‌آموختيد. آگاه باشيد كه بزرگ وزري براي حشر خود ذخيره نهاديد، پس هلاكت از براي شما باد و در عذاب به روي درافتيد و از سعي و كوشش خود نوميد شويد و دستهاي شما بريده باد و پيمان شما مورث خسران و زيان باد، همانا به غضب خدا بازگشت نموديد و ذلت و مسكنت بر شما احاطه كرد، واي بر شما آيا مي‌دانيد كه چه جگري از رسول خدا (ص) شكافتيد و چه خوني از او ريختند و چه پردگيان عصمت او را از پرده بيرون افكنديد، امري وقيع و داهيه عجيب بجا آورديد كه نزديكست آسمانها از آن بشكافد و زمين پاره شود و كوهها پاره گردد و اينكار قبيح و ناستوده شما زمين را گرفت، آيا تعجب كرديد كه از آثار اين كارها از آسمان خون باريد؟ آنچه در آخرت بر شما ظاهر خواهد گرديد از آثار آن عظيم‌تر و رسواتر خواهد بود پس بدين مهلت كه يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد چه خداوند به مكافات عجلت نكند، و بيم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد و خداوند در كمينگاه گناهكاران است.
راوي گفت پس آن مخدره ساكت گرديد و من نگريستم كه مردم كوفه از استماع اين كلمات در حيرت شده بودند و گريستند و دستها به دندان مي‌گزيدند.
و پيرمردي را همي ديدم كه اشگ چشمش بر روي و مو مي‌دويد و مي‌گفت:

اِذا عُدَّ نَسْلٌ لايَخيبُ وَلايَخْزي ***    كُهُولُهُم خَيْرُالْكُهُولِ وَ نَسْلُهُمْ

و به روايت صاحب احتجاج در اين وقت حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرمود اي عمه خاموشي اختيار فرما و باقي را از ماضي اعتبار گير و حمد خداي را كه تو عالمي مي‌باشي كه معلم نديدي، و دانائي باشي كه رنج دبستان نكشيدي، و مي‌داني كه بعد از مصيبت جزع كردن سودي نمي‌كند، و به گريه و ناله آنكه از دنيا رفته باز نخواهد گشت. و از براي فاطمه دختر امام حسين عليه السلام و ام كلثوم نيز دو خطبه نقل شده لكن مقام را گنجايش نقل نيست.
سيد بن طاوس بعد از نقل آن خطبه فرموده كه مردم صداها به صيحه و نوحه بلند كردند و زنان گيسوها پريشان نمودند و خاك بر سر ريختند و چهره‌‌ها بخراشيدند و طپانچه‌ها بر صورت زدند و ندبه بويل و ثبور آغاز كردند و مردان ريشهاي خود را همي كندند و چندان بگريستند كه هيچگاه ديده نشد كه زنان و مردان چنين گريه كرده باشند.
پس حضرت سيد سجاد عليه السلام اشارت فرمود مردم را كه خاموش شويد و شروع فرمود به خطبه خواندن پس ستايش كرد خداوند يكتا را و درود فرستاد محمد مصطفي صلي الله عليه و آله را پس از آن فرمود كه:
ايهاالناس هر كه مرا شناسد شناسد و هركس نشناسد بداند كه منم علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب (عليه السلام)، منم پسر آنكس كه او را در كنار فرات ذبح كردند بي ‌آنكه از او خوني طلب داشته باشند، منم پسر آنكه هتك حرمت او نمودند و مالش را به غارت بردند و عيالش را اسير كردند، منم فرزند آنكه او را به قتل صبر كشتند و همين فخر مرا كافي است. اي مردم سوگند مي‌دهم شما را به خدا آيا فراموش كرديد شما كه نامه‌ها به پدر من نوشتيد چون مسئلت شما را اجابت كرد از در خديعت بيرون شديد، آيا ياد نمي‌آوريد كه با پدرم عهد و پيمان بستيد و دست بيعت فرا داديد آنگاه او را كشتيد و مخذول داشتيد پس هلاكت باد شما را براي آنچه براي خود به آخرت فرستاديد، چه زشت است رأيي كه براي خود پسنديديد، با كدام چشم به سوي رسول خدا (ص) نظر خواهيد كرد گاهي كه بفرمايد شماها را كه كشتيد عترت مرا و هتك كرديد حرمت مرا و نيستيد شما از امت من.
چون سيد سجاد عليه السلام سخن بدينجا آورد صداي گريه از هر ناحيه و جانبي بلند شد، بعضي را مي‌گفتند هلاك شديد و ندانستيد، ديگر باره حضرت آغاز سخن كرد و فرمود:
خدا رحمت كند مردي را كه قبول كند نصيحت مرا و حفظ كند وصيت مرا در راه خدا و رسول خدا و اهلبيت او چه ما را با رسول خدا (ص) متابعتي شايسته و اقتدائي نيكو است.
مردمان همگي عرض كردند كه يابن رسول الله ما همگي پذيراي فرمان توئيم و نگاهبان عهد و پيمان و مطيع امر توئيم و هرگز از تو روي نتابيم و بهرچه امر فرمائي تقديم خدمت نمائيم و حرب كنيم با هر كه ساخته حرب تست و از در صلح بيرون شويم با هر كه با تو در طريق صلح و سازش است تا گاهي كه يزيد را مأخوذ داريم و خونخواهي كنيم از آنانكه با تو ظلم كردند و بر ما ستم نمودند. حضرت فرمود:
هيهات هيهات اي غداران حيلت اندوز كه جز خدعه و مكر خصلتي بدست نكرديد ديگر من فريب شماها را نمي‌خورم مگر باز اراده كرده‌ايد كه با من روا داريد آنچه با پدران من بجا آوريد، حاشا و كلا بخدا قسم هنوز جراحاتي كه از شهادت پدرم در جگر و دل ما ظاهر گشته بهبودي پيدا نكرده چه آنكه ديروز بود كه پدرم با اهلبيت شهيد گشت، و هنوز مصائب رسول خدا (ص) و پدرم و برادرانم مرا فراموش نگشته و حزن و اندوه بر ايشان در حلق من كاوش مي‌كند و تلخي آن در دهانم و سينه‌ام فرسايش مي‌نمايد، و غصه آن در راه سينه من جريان مي‌كند،‌ من از شما همي خواهم كه نه با ما باشيد و نه بر ما، و فرمود:

قَدْ كانَ خَيْراً مِنْ حُسَيْنِ وَ اَكْرَما   ***   اَصيبَ حُسَيْنٌ كانَ ذلشكَ اَعْظَما
جَزاءُ الَّذي اَرْادهُ نارُجَهَنَّما   ***  لا غَرْر اَنْ قُتِلَ الحُسَيْنُ فَشَيْخُهُ
فَلا تَفْرحُوا يا اَهْلَ كُوفان بالّذي   ***   قَتيلٌ بِشَط النَّهْرِ رُوحي فَداؤهُ
ثُمَّ قالَ رَضينا مِنْكُمْ رَأساً بِرَأسٍ فَلايّوْمٌ لَنا وَلايَوْمٌ عَلَيْا

_______________________________

منبع: مجله پاسدار اسلام، شماره 198، حجت الاسلام والمسلمین محمد محمدى اشتهاردى.

برگرفته از کتاب منتهی الامال

بخش‌هایى از خطبه حضرت زینب (سلام الله علیها) در كوفه

بخش‌هایى از خطبه حضرت زینب (سلام الله علیها) در كوفه

حضرت زینب علیهاالسلام در كوفه دو خطبه خواند، حذیم بن شریك اسدى مى‌گوید: "به زینب علیهاالسلام نگاه كردم، سوگند به خدا تا آن روز بانوى پوشیده و نجیبى را همانند او ندیده بودم كه آن چنان شیوا، قاطع و شیرین سخن بگوید، گویى سخنانش از زبان حضرت على علیه السلام فرو مى‌بارید، به مردم اشاره كرد كه ساكت باشید، با این اشاره نفس‌ها در سینه‌ها حبس شد، زنگ‌هایى كه در گردن اسب‌ها و استرها بود از حركت باز ایستاد، آن گاه خطبه را با حمد و سپاس خدا و درود به پیامبر صلی الله علیه و آله و خاندانش شروع كرد."
آن چنان خطبه زینب علیهاالسلام مردم را تحت تاثیر قرار داد كه صداى گریه و شیون آنها بلند شد، آنها در ماتم عمیق فرو رفتند، حیران و بهت زده، اظهار پشیمانى مى‌كردند كه چرا به یارى امام حسین علیه‌السلام نشتافته‌اند.
در بخشى از این خطبه چنین مى‌خوانیم: "یا اهل الختل و الغدر و الخذل اتبكون؟... انما مثلكم كمثل التى نقضت غزلها من بعد قوه انكاثا؛ اى نیرنگ بازان و بى وفایان و پراكندگان! آیا به حال ما گریه مى‌كنید؟... مَثل شما مثل آن زنى است كه به شدت رشته‌هاى خود را پس از تابیدن باز مى‌كرد شما نیز عهدشكنى كردید."
و در فراز دیگر فرمود: "ویلكم یا اهل الكوفه اتدرون اى كبد لرسول الله فریتم، و اى كریمة له ابرزتم...؟؛ اى مردم كوفه! واى بر شما، آیا مى‌دانید كه چه جگرى از رسول خدا صلی الله علیه و آله را بریدید؟ و چه افراد پوشیده از حجاب را از حرمش بیرون كشیدید؟ و چه خونى را از او ریختید؟ و چه احترامى را از او هتك كردید؟... آیا براى شما شگفت‌آور است كه آسمان براى این ماجرا خون ببارد؟ همانا شكنجه و عذاب جهان آخرت ننگین‌تر خواهد بود، و كسى شما را یارى نكند، و به مهلتى كه به شما داده شده است بهره‌مند نخواهید شد... ."
زینب علیهاالسلام در قسمت آخر خطبه، براى مصائب جان سوز برادرش حسین علیه السلام اشعارى خواند و گریه كرد، در این حال به قدرى منقلب شد و پر احساس مى‌گریست و سخن مى‌گفت كه امام سجاد علیه السلام او را این چنین تسلى خاطر داد: "... و انت بحمدالله عالمه غیر معلمه، فهیمه غیر مفهمه...(5)؛ تو به حمدالله دانشمند بدون استاد، و داناى خود ساخته هستى، بدان و تحمل داشته باش كه گریه و ناله، رفتگان را باز نمى‌گرداند."
حضرت زینب علیهاالسلام به سخن امام سجاد احترام كرد و سكوت نمود. 
گوشه‌هایى از خطبه زینب علیهاالسلام در برابر یزید
در مجلس یزید، همه چیز در ظاهر به نفع یزید بود، اما آن هنگام كه زینب علیهاالسلام خطبه خواند به راستى همه چیز را دگرگون كرد، و شام یزیدى را به شام غریبان تبدیل نمود، و هم چون صاعقه سوزان و رگبار شدید سرزنش بر همه زندگى ننگین یزید بود در این جا نظر شما را به چند بخش از آن خطبه جلب مى‌كنم:
"و كیف یرتجى مراقبه ابن من لفظ فوه اكباد الازكیا، و نبت لحمه من دماء الشهدا؛ به راستى چگونه توقع و امید دل‌سوزى از پسر آن كسى باشد كه دهانش جگر پاكان را جوید و بیرون انداخت و گوشتش از خون شهیدان رویید."
یزید قبل از این خطبه افتخار كرده بود كه از فرزندان خندف است، كه با سیزده واسطه به او مى‌رسید، و خندف در عصر خود به عنوان بانوى خیراندیش معروف بود، زینب علیهاالسلام در این مورد با یزید مقابله به مثل كرد گویى به او فرمود: به جده سیزدهم خود مناز، بلكه به جده نزدیك خود "هند" مادر معاویه را بنگر كه در جنگ احد جگر حضرت حمزه را درآورد و به دهان كشید و به خون آشامى معروف بود، چرا راه دور مى‌روى؟! "فوالله ما فریت الا جلدك، و لا جزرت الا لحمك...؛ سوگند به خدا جز پوست خود را ندریدى، و جز گوشت خود را نبریدى، و قطعا با همین بارى كه از ریختن خون خاندان رسالت، و هتك حرمت آنان بر دوش دارى، نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وارد مى‌گردى، در آن هنگام كه خداوند همه را جمع مى‌كند، و حق آنان را باز مى‌گیرد."
"حسبك بالله حاكما، و بمحمد خصیما، و بجبرئیل ظهیرا، و سیعلم من سول لك و مكنك ركاب المسلمین، بئس للظالمین بدلا؛ و همین عذاب تو را بس كه در دادگاه خدا، خداوند حاكم و داور است، و محمد صلی الله علیه و آله از جانب ما مدعى ما است، و جبرئیل پشتیبان ما مى‌باشد، و به همین زودى آن كس كه تو را فریب داد و بر گرده مردم سوار كرد(یعنى معاویه) خواهد فهمید كه براى ستمگران عوض بدى خواهد بود."
"و لئن جرت على الدواهى مخاطبتك، انى لاستصغر قدرك؛ اگرچه حوادث روزگار مرا به سخن گفتن با تو كشانده، ولى ارزش تو از نظر من ناچیز است."
"الا فالعجب كل العجب بقتل حزب الله النجباء بحزب الشیطان الطلقاء؛ آگاه باش كه مایه تعجب و بسى شگفتى است كه افراد با شخصیت از حزب خدا، در جنگ با افراد حزب شیطانى كه بردگان آزاد شده هستند كشته مى‌شوند."
"فكد كیدك، واسع سعیك، و ناصب جهدك، فوالله لا تمحوا ذكرنا و لا تمیت وحینا، و لا تدرك امدنا...؛ هر نیرنگى خواهى بزن، و هر اقدامى كه توانى بكن، و از هر كوششى دریغ منما، كه سوگند به خدا نه مى‌توانى نام ما را محو كنى، و نه مى‌توانى وحى ما را خاموش كنى و به منتهاى مقام ما برسى، و هرگز نتوانى ننگ این ستم را از خود بزدایى، راى تو سست، و شماره ایام دولتت اندك است، و جمعیت تو متلاشى و پراكنده شود، تا آن روز (قیامت) فرا رسد كه منادى حق فریاد زند؛ آگاه باشید لعنت خدا بر ستمگران باد."(6)
خطبه حضرت زینب علیهاالسلام به طور كلى مجلس یزید، بلكه وضع شام را تغییر داد، و همه چیز را دگرگون ساخت، منطق قوى و نفس قدسى فوق‌العاده زینب علیهاالسلام باعث شد كه آن‌چنان رعب و وحشت در یزید و یزیدیان ایجاد گردید كه یزید نتوانست شعله سخن را در ذهن زینب علیهاالسلام خاموش سازد، چرا كه مى‌دید مجلس و مجلسیان در چنبره كلام آتشین حضرت زینب علیهاالسلام قرار گرفته است.
از آن پس، سیاست ظاهرى یزید عوض شد، او در ظاهر اظهار پشیمانى مى‌كرد، و گناه را به گردن ابن زیاد مى‌انداخت.(7)
یزید دستور داد تا با نرمش و اخلاق نیك با اهل‌بیت امام حسین علیه السلام رفتار شود، و آنها را محترمانه به مدینه باز گردانند، و هودج‌هاى شترها را با پارچه‌هاى پر زرق و برق آراسته كنند، زینب علیهاالسلام كه از هوشیارى و قاطعیت و تدبیر بالایى برخوردار بود، دریافت كه یزید مى‌خواهد با این گونه ظاهرسازى، خون شهیدان را لوث كند، بى‌درنگ با قاطعیت فرمود: "هودج‌ها را سیاه‌پوش كنید تا مردم بدانند كه ما در سوگ شهادت فرزند زهرا علیهاالسلام به سر مى‌بریم." این سخن شور و هیجان شدیدى در مردم ایجاد كرد.(8)
__________________________________
1- آیت الله جزائرى، الخصائص الزینبیه، ص351.
2- علامه سید عبدالرزاق مقرم، مقتل الحسین، ص379.
3- علامه بیرجندى، كبریت الاحمر، ص376.
4- علامه طبرسى، اعلام الورى، ص247/ كامل ابن اثیر، ج4، ص82.
5- علامه طبرسى، احتجاج، ج2، ص31/ محدث قمى، نفس المهموم، ص215 و 217.
6- سید بن طاووس، لهوف، ص215 تا 217/ علامه طبرسى، احتجاج، ج2، ص34 و 35.
7- عباسقلى خان سپهر، الطراز المذهب، ص80 و 81.
8- همان مدرك، ص480.